سیگار پشت سیگار... اشک پشت اشک... کابوس... آنقدر خموش ماندی تا آخرین کابوس هم به تعبیر نشست بانو ، که این چنین ماه ِشکسته ، زار می زند: اینجا در به روی هیچ ستاره ای باز نمی شود... فریاد می زند: هر شب ستاره ای بر این گدازه جان می کند ، بی هیچ پشیمانی... آخر تو بگو: تاوان کدامین شادکامی..؟ گهی به خود نگرم ، گویم از من زارتر کیست..؟ گهی به تو نگرم ، گویم از من بزرگوارتر کیست..؟ حاجتی به شهادت ستارگان نیست که ، پیر ِ طریقت را پرسیدند: در آدم چه بینی ، در دنیا تمام تر بُوَد یا در بهشت..؟ فرمود: در دنیا تمام تر بُوَد از بَهرِ آنکه در بهشت ، تمامَتْ خود بود و در دنیا ، تمامتْ عشق... نگر تا ظِنّ نبری که از خواری ِ آدم نبود که از بهشت بیرونش کردند ، که آن از علوّ ِ همّتِ آدم بود... آدم جمالی دید بی نهایت که جمال هشت بهشت در جَنبِ آن ناچیز... فرمان آمد که: یا آدم! اکنون که قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بُرون شو که این سرایْ ، راحت است و عاشقان ِ درد را ، با سلامتِ دارُالسّلام چه کار...؟ همواره حلق ِ عاشقان در دام ِ بلا ، گرفتار باد... چه دیر دانستیم که از رانده شدگانیم... استِحقاقُ عُقوبَتِکَ...
می بینی آخر ، دنیا کدام کابوس ِ تو را برگزید... اسارت پایان افسانه ی ما... بی خبر از من ، آرام آرام دست کشیدی از خوابهای آبی... بی خبر از من شکستی ، فرو ریختی ، رفتی... سایه شدی ، غبار... تسلیم... بی خبر از آوازه خوان ِ زیر پلکهایت... صدای هق هق ناگزیرِ تو ، گم شد میان هیاهوی این شهر بی تسلا... ای کاش... نه... دیگر فرصت بازگشتی نیست ، که کار از کار گذشته که این اختاپوس ، چنین ایستاده بر فراز به غرور... که بی اعتنا ، ریشه دوانده و می دواند و می پوشاند و می فشارد و می ترکاند میان ِ بازوان هزارشاخه و هزارلایه ی سهمگین ِ خود ، خاطرات روزهای رفته و تمام روزهای نیامده را... فرصت نفسی نیست... نیم نگاهی هم نه... که نگاه به مانند صدا ، حل می شود میان غَلیان ِ اشک و درد و این سرفه های وامانده ی تلخ... واژه واژه دَلمه بسته روی این زبان بریده بریده در صحاری عفن... چه آرزوها که بر خاک... به ضرب سکه ای ، هلاک... باد... بی خواب... من شکسته تر از تو... تو درمانده تر از من ، بانو... گناه از ما نبود... تقدیر ، بی تقصیر نیس... هیس... ماه نجوا می کند درگوشم: میان مرگ و عشق حائلی نیست... پس بی خیال دنیا... آیه های غیبت... خدا... و خدا ، که افسانه ای بیش نبود... تو فرو می ریزی زیر تور سپید... اهتزاز ِ رختِ اسارت در کوچه های رکیک... اشک پشت اشک... که چقدر برای تو مردن... چقدر کنار تو مردن... زندگی جز مرگ در پای تو... استخوانهایم ، تابان تر از خورشید بانو... تابان تر از همین سکه ها ، بانو... آخرین نفسهای پرنده ی مغلوب ، روی همین پل ولایتِ دَیّوث... فریم پشت فریم ، رویاهایم را استفراغ ... استحقاق عقوبتک... این نیم سایه ی منگنه شده به اشک و خون و... ما بد بدرقه ایم وگرنه این خانه... این کالبد نیمه جان و سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حق من این نبود...حق من و این اشکها... حق من و این بغض دربدر... حق من و این امید بی ثمر... سوسیس شده ای افشین... تاوان کدامین شادکامی..؟ تو بگو: افقی باشم یا عمودی..؟ دلم برای خودم تنگ... به یاد نمی آورم اندامم را... کسی مرا به جا..؟ دلم برای تو... آینه آینه اشک... دلم برای ما... آینه آینه درد... به لکنت افتاده از شوق ، آنکه عشق را همواره آواره می خواسته... بوی خاک را می شنوی که در پی گرمای ماست..؟ نه... خاک ، نه... که گامی دیگر به هیئت دریایم... پایانی بر بیتابی ِ دیرین ِ گلوی پرعطش ِ صدفها... صدفهای نیم خواب... زمین به زیر اشکهایم ، به تحلیل می رود و زمان که حل شده در رویای خاک ، به شرم ، کم می آورد تا اقیانوس - تشنه ی مهمانی دیگر- ، حاشیه ی ماه را به خون بیآراید... قفلی بر دهان من... عمر در نگاه تو ، چه آسان تمام شد بانو... قفلی بر دهان تو... تو که گفتی از اینجا آغاز می شود...
دنیا چقدر دور بود و موج دریاهای دور ، در چرخش سراب و حباب... زیر لب زمزمه می کنی به اشک: در پس هر مهریه ای ، حنجره ای به خون نشسته و رویایی ، زنده به گور... اما زمین که اشارتی نداشت ، پس که خوانده مرگِ تو را چنین نابهنگام..؟ نگاهِ خیس ِ تو و این شاعر صبور ، چشم در چشم مرگ... دوستت دارم بانو... این حنجره توانی اگرداشت... نفس بی نفس... چشمی در آرزوی بسته شدن... ما از پناه نسترنها آغاز کردیم و اینک هر خیابان ، تابوتی است مدوّر... آسایش خاک در آرامش ِغریب خالی بودن از هرچه آرزو... هرچه دلخواسته... نه... فاضلاب هستی ، بدون تو ، ارزش زیستن نداشت... ای تنها پرتوِ آشنای خانگی ِ خانه ای که دیگر نیست... وقتی پوست شکافته می شود به ضرب داس ِ اعتماد ، دیگر توانم نیست... سیگار آخر به طعم بنزین و اشک و خاطره... آسمان از کدام سو ترسیده که این چنین بهار ، هراسان می فشارد دستان بسته ام را در کوچه ی اشک و خشم و حزن تا ناگهان ِ آتش... دستان ِ بسته ی شاعر ، گـُر می گیرد در امتداد نفسهای بریده بریده... مصلوب شعله ور... میان شعله ها ، قد می کشد عشق... می ایستم برابر خاکسترم ، هم شانه ی مهتاب بر فرازِ خیابان تباه... آتش احاطه می کند زخمهای هزارساله را... گـُر می گیرم و می سوزم... داغ ِ داغ... سرشار می شوم از گویاترین خاطره ی زمین... داغ ِ داغ... سوسیس شده ای افشین... می خواستم دوباره ازچشمانت... تمام شده ام بانو... به همین رگهای گداخته سوگند... گریه بس بانو... که ما – من و تو- ، خدا را رعایت کرده ایم... خود اگر شاهکار انسان بود یا نبود... و عشق را رعایت کرده ایم و انسان را... آرامش غریبی است... آرامش ِ عریان ِ آخرین تانگو با خاطره ها... رد ِّ بوسه های تو ، تا سرانجام چشم انداز من... تا همین زمزمه ی سرخ... دوستت دارم حتی به زیر بارش ِ این آخرین سرفه های داغ و تلـخ... سرانجام ِ شاعرِ غزلگریه های کوچه ی دلتنگ... شمارش معکوس... خون ، سایه ام را سیراب... تن برون می زند از چاک هر گریبان... سر تکان می دهد ناهید آب چهر: دیوانه است ، آنکه دوست می دارد و دیوانه تر آنکه آرمانی و آرزویی... کجا پروانه ترسید از حریر شعله پوشیدن..؟ مرگ ، قد می کشد... بلند... سینه به سینه ، دست به دست... ثبت است بر جریده ی عالم... کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن..؟ در انتهای افق ، کوچه ی چهاردهم ، سرگیجه گرفته از این همه روشنی... در زاد روزِ تنهایی تو...