آوارِ خاطراتِ مگو در ویرانه های ذهن...


رابطه ی من با «پگاه» هشت سال طول کشید. هشت سالی که تمام مدت در تهران گذشت. از آن رابطه، تنها چند عکس برایم باقی مانده و مقداری دست نوشته و شعر و داستان و نمایشنامه، که همگی در تهران جامانده است.
اما با «بورجو» سه سال و نیم در ترکیه و امریکا سر کردم. ده ماه میانی آن، رابطه ای مجازی بود. آنچه که برجای ماند، نزدیک به هزار عکس بود و فیلم عروسی و جزوه های تمرین ادبیات فارسی او. 
با «لبخند» اما، یک سال و نیم... تمام رابطه در مجاز گذشت. آنچه که به یادگار ماند هزار و هشتصد ساعت فایل صوتی مکالمه هایمان است و حدود هشتاد ساعت ویدیو. چندصد عدد عکس بعلاوه ی حدود هزار صفحه ی A4 پرینت شده، متن گفتگوهامان.
با خواندن همین چند خط به راحتی می توان به تاثیر اینترنت و تکنولوژی بر روابط انسانی پی برد. از دیروز تصمیم گرفتم داستان روابطم یا این سه زن تاثیرگزار زندگیم را مو به مو بنویسم. از لبخند که هر چیزی که بخواهم هست ولی از بورجو کمتر و پگاه با وجود آن هشت سال، کمترین... باید بنویسمشان تا یادگاری برای آیندگان بماند و آنها بدانند که ما چگونه عاشق شدیم و زیستیم. برای آنهایی به یادگار بماند که روزی داستان فیلم (Her) را زندگی می کنند. داستان تئودور و سامانتا را...
"تئودور: سامانتا! آیا با فرد دیگری هم رابطه داری؟ 
سامانتا: آری... با ۸۳۱۶ نفر که با ۶۴۱ نفرشان رابطه ی عاشقانه داشته ام."

 
 
 (Her) فیلمی به کارگردانی اسپایک جونز ۲۰۱۳

اینجا همیشه شهر بزرگی خواهد ماند...


هنرستان صدا و سیمای باغ فردوس بودم که آقای پدر نامم را در رشته ی ریاضی دبیرستان تازه تاسیس پیام شهید نیاوران نوشت. مدرسه ای نوساز با دیوارهای بلند چهارمتری که جز زندان به چیز دیگری شبیه نبود.مدیر دبیرستان سعید دانشی بازجوی معروف اوین بود که همیشه مسلح به کلت کمری بود و وسیله ی نقلیه اش یک موتور هوندا هزار... ناظم هم مردی بود قد بلند و تنومند به نام قدرتی با مو و ریش آب هویجی... مخوف تر و بی رحم تر از این دو را شاید فقط در فیلمهای ژانر وحشت بتوانی بیابی... بازار ضرب و شتم و توهین و تحقیر داغ... صدایمان هم به جایی نمی رسید. خانواده های مثلا دلسوز بدنبال پر کردن جیب معلمها برای کلاسهای خصوصی و آمادگی برای کنکور سه سال بعد بودند و انگار نه انگار که فرزندانشان در جایی بدتر از زندان تحصیل می کنند. خایه مالی و پاچه خاری مدیر و ناظم که کارهمیشگی شان بود... در این میان قدرتی به شکار مشغول .. بچه های خوش بر رو را شکار می کرد و مستقیم به ضرب کتک به نمازخانه می برد.. همه می دانستیم چه بر سر اینها می رود.
حرفهایمان را هیچ کس باور نمی کرد. به معلمها شکایت می بردیم می خندیدند یا اینکه می گفتند ربطی به ما ندارد. 
تا اینکه قرعه به نام یکی از دوستان صمیمی من افتاد. نامش؟ بماند... زنگ تفریح از نمازخانه که درآمد نای راه رفتن نداشت. خونریزی کرده بود.
نای حرف زدن هم... گریه می کرد... با خشم تمام به دفتر رفتم و فریاد کشیدم بر سر آقای مدیر..سیلی اول کارم را ساخت و دیگر نفهمیدم چه بر من گذشت. چشم که باز کردم مازیار بالای سرم و با بغض به من نگاه می کرد جرات دست زدن به من را نداشت.. زیر لب گفت افشین خوبی؟ منتظر جواب نشد و سریع دوید سمت حیاط.. مزه ی خون سوزش پوست صورت و شانه ها و سینه و شکمم را هنوز بخاطر دارم... بعد از ظهر همان روز جلسه ی اولیا و مربیان بود و آقایان مشغول مزخرف گویی از برای گدایی و کمک گرفتن از والدین دانش آموزان.. بدون در زدن وارد سالن شدم.. با سر و صورت متورم و کبود و خونی که کماکان از بینی ام جاری بود... هوار می کشیدم و از بچه های موردتجاوز قرار گرفته می گفتم... پوزخندها و تکه پرانیهای پدر و مادرها را یادم نمی رود... همانها که بچه هایشان مورد ضرب و شتم قرار می گرفتند هر روز.. همانها که فرزندانشان خوراک قربانی شهوت آقایان بودند به من می خندیدند... دست آخر یکی از آنها برخاست و مرا به زور از سالن بیرون برد و یک سیلی و فحش که پسرک لات و بی همه چیز! چه کسی تو را به این مدرسه ی نمونه با کادر مدیریتی و تحصیلی عالی راه داده..؟ پدرم؟ هاها... از روی صندلیش تکان نخورد... بغضم ترکید و از مدرسه زدم بیرون
از تلفن عمومی سر کامرانیه به آن دوست زنگ زدم. مادرش گفت مریض است خوابیده. به درخانه شان رفتم... دیدمش... کاش... در وجودش چیزی مرده بود... بوی مرگ میداد... حرفهایم را نمی شنید.. گریه هم نمی کرد مات مبهوت... حرفی نداشتیم بزنیم. همه چیز در سکوت گذشت... از خانه بیرون زدم وراهی خانه ی خودمان شدم.. راهی جهنم... به مادر جریان را گفتم... گفت صبح اول وقت میرویم آموزش و پرورش تجریش.. شکایت می کنیم... بیچاره اش می کنیم. به زندان می اندازیمش....بامداد روز بعد... تا اسم دبیرستان را آوردیم آقای رییس آموزش و پرورش گفت بقیه اش را نگویید که زورمان به ایشان نمی رسد و به زودی جای من خواهد نشست و پشتش گرم است و اطلاعاتی است و خلاصه هرچه شده بی خیال.. فراموش کنید.. بچه اند بزرگ می شوند فراموش می کنند...
فراموش می کنند... فراموش می کنند... فراموش...
من دیگر به آن مدرسه برنگشتم. اخراج... آن دوست را هم دیگر ندیدم.. گم شد خانواده اش هم دیگر ردی از او پیدا نکردند. از نوابغی که در آن مدرسه تحصیل می کردند کمتر کسی به دانشگاه راه پیدا کرد و اکثرا تن به اعتیاد سپردند و... والدین آن قربانیان هنوز در گند وجود متعفنشان سرخوشانه می زیند و تازه طلبکارند از فرزندانشان... فرزندانی که به دست خودشان به قربانگاه فرستادند....
سعید دانشی با حفظ سمت به ریاست آموزش و پرورش منطقه ی یک تهران رسید... ناظم متجاوز قصه ی ما همینک مدیر همان دبیرستان است.

اینها را گفتم بخاطر لینک زیر که خبر از شکایت خانواده های قربانیان دانش آموز از ناظم یک مدرسه را می دهد
http://www.entekhab.ir/fa/news/164827

گفتگوی من با آرش سیگارچی در تابستان ۱۳۹۳ 
https://youtu.be/1RyCq-z0xVA

تا همیشه تا ابدالاباد...


حسادتم را بر انگیختند این سه کوهنورد رها شده مان و آن پناهجویانی که اینک اجسادشان در اقیانوس آرام شناور است... چه خوب است و چه آرامشی دارد آن لحظه ای که تن میدهی به مرگ و نیک می دانی که دست هیچ بشری حتی به سایه ات نمی رسد... در غروب سرخ ولی منجمد کننده ی خورشید , گم می شوی از نگاهها و دور از دسترس دیگران می روی برای همیشه تا ابدالاباد...

ما سه نفر بودیم...


ایمان آورده ام به تخم هایی که لذت می برند
و می گویند به تخمم
ایمان بیاور به تخمت
ایمان نیاور. به تخمت... 
«سحر بیانی»

ما سه نفر بودیم. افشین ,رضا و بابک... سه تفنگدار فامیل... هر سه یاغی و عاصی و معترض... هر سه زخمی خانواده ها... هرسه رانده و مانده... تنها... بریده از همه... چه نفرینها و تهمتها که پشت سرمان نبود. مایی که هریک به نوبه ی خود , هیچ خط قرمزی را باقی نگذاشته بودیم و به گفته ی این شجره ی طیبه ی متعفن , خوشنامی و شرافت و آبروی مذهبی آنها را -بی توجه به قوانین نانوشته ولی اجباری آقابزرگ - به تمسخر گرفته بودیم. نه اهل ریا و دروغ بودیم و نه اهل سکوت در برابر ظلم و حرف زور...از واژه ی "ترس" هم هیچ بویی نبرده بودیم.

اینک من که پرت و دور از دسترس این نامردمان... بابک که ناپدید شد... و رضا هم چند روز پیش درتهران در یک تصادف رانندگی از قفس پرید... همسرش هم... از او نوزادی چند روزه , باقی مانده تنها... و اینک تمام فامیل در عزای کسی نشسته اند که یک عمر -حتی ثانیه ای- آسایش و آرامش برایش نگذاشتند... شرحه شرحه بود دل ِ این مرد , از دست دشمنان خونخوار خانگی... نفرین به تک تک ایشان... 

مخلصتم داداش رضا! بگذار آنها هر مزخرفی که می خواهند نشخوار کنند و بر سرشان بکوبند وشیون و زاری... من شادم به شادی ِآسایشی که اینک تو بدست آورده ای... به یادت و در حسرت جایگاه کنونی ات ,یک هفته هر شب , هفت آبجو میزنم... جمعه شب هم هفت تکیلا... 
به قول خودت: «بی خیال دنیا... تخمته داداش...»

هرچند جعلی.. هرچند دروغین... هرچند مضحک...


می دانی رفیق, دوست, آشنا , فامیل , هموطن... سالهاست که انتظاری از کسی ندارم. سالهاست که میدانم کسی متعهد به واژگانی که بر زبان می آورد نیست و تعهدی برایش ایجاد نمی کند. کسی که قولی میدهد یا قسمی می خورد "حتی به اصرار خودش", من در دلم تنها پوزخندی است که بی خیال رفیق... رفاقت و دوستی , سالهاست که معنیش را از دست داده است. پس بی خیال. تو هنوز همان رفیق منی. همان دوست من... همان آشنا... گیرم که یاد نگرفته ایم عذرخواهی یا نه گفتن یاد نگرفته ایم که بگوئیم نمیتوانیم ناتوانیم. حرفهامان مثل غباری است در باد... این خصلت "ایرانی" است... پس بیا و بمان و پنهان نشو و نرو که هنوز همان هستی برای من که بودی هستی خواهی بود... «صمیمیت جعلی و ضیافت پر ریای دروغین و مضحک ِ این رفاقتها» را هم که از هم بگیریم , دیگر چه می ماند مگر..؟ لااقل «پوچی و عفن این فاضلاب هستی» را که میتوانیم با همین ها رنگ آمیزی کنیم... 
شادم به بودنتان... شادم به حضورتان... هرچند جعلی.. هرچند دروغین... هرچند مضحک...

صداقتِ ذاتِ این واژه ها...


چهارده سال گذشته از این شب...به این سرفه ها قسم که چه کابوسی به پا شد, در این شبی که گذشت... یادت هست؟ کش آمدیم در نقطه چین سپید سعید و سلام... اشک اور بود و باتوم... یازهرا زهرمار... به ساعتی همه هستیمان بر باد... محو شدیم در هیاهوی پوتین و خون و جنون... وقت انهدام در دانشگاه... فرصتی نبود... پاداش فکر...؟ بازی تمام شد... قتل عام رفقا... باختیم... چه ساده چه بیرحم... پاداش عشق در کشتارگاه...دست شکسته و دندانهای خورد شده... سوسیس شده ای افشین... افشان شده گیسو..؟ معجزۀ الکتریسته است این آقاجان... نعره مزن... هیچ مگو... دیوار به دیوار طعم خون... میله به میله طعم خون... سکوت به سکوت طعم خون... دَرهَم و از هم برآمده اند کابوسها پشت این چشم بند سیاه... به سرفه ای تلخ... تهوع آرزوها در سطل پر از مدفوع و ادرار... سطل اعتراف... باد... بی خواب... گوش کن... صدای سکه می آید... فروشی است آقا... آدم فروشی است آقا.... دریا دریا اشک بریزیم و باز پاک نمی شود... اینهمه خون و خیانت... پاک نمی شود... دریا دریا اشک بریزیم و باز این همه خون پاک نمی شود...برادری ها و رفاقت ها به صفحات آلبوم های خاطرات می چسبند و از یاد همه می روند... چشم ها ماتِ سوسوی ستاره هایی است که برق اسکناس دارند نه شور عشق... پاک نمی شود... برادرم...پاک نمی شود این خونها... تو بگو این دردهای بی مرگ, سند ِمعتبر چیست؟... تاوان کدامین شادکامی ممنوع را دادیم چهارده سال پیش که اینگونه تا به الان هنوز هم تاوانش را می دهیم... این میراث خوارها... پاک نمی شود این خونها... این دردها... دردهایی که مرز نمی شناسند... بسان این قلم که همیشه همانست که بود. پر از اشک و سرفه های بریده بریده در خفقانِ نفسی که در آنیم. صداقتِ ذاتِ این واژه ها، عربده های مستی روزگار ماست که نفسمان را بریده اند... سکوت را زمزمه می کنم به درد...

کرگدن می شویم...

ساعت دو و نیم صبح که ازخونه زدم بیرون , دختر رومانیایی همسایه روی پله ها نشسته بود و داشت ماریجوانا می کشید. سلامی کرد و گفت تو از تلوزیون سردرمیاری؟ تلوزیونم خراب شده. تصویر و صداش مشکل داره. گفتم بعد از کار میام چک می کنم.گفت که خونه می مونه و جایی نمیره... گفتم اوکی حدود 8تا 9 میام و می بینمت...و زدم به کوچه...مامان زنگ زد و تمام مسیر دوساعت و نیمه تا کارخانه را یک نفس قر زد و از قیمت گوشت و مرغ و تورم گفت آخر حرفهاش هم گفت مامان بزرگت هم رفت. نمیخواستیم ناراحتت کنیم ولی خب باید می دونستی. اگه شد زنگ بزن به پدرت تسلیت بگو... 4:57 کارت زدم. یک دقیقه از دیروز دیرتر... و سه دقیقه از پریروز زودتر... "فرهاد" گفت: «حال می کنم کونت هر صبح اینطوری پاره می شه» لباس عوض کردم و رفتم پشت دستگاه. تمام دوازده ساعت کاری ِامروز , به روتورهای سنگین 6x1000 گذشت. روتورها با سرعت دوازده هزار دور در دقیقه در حال چرخش بودند و من در فکر تلوزیون این دختره. اینکه مشکلش چه میتونه باشد.باید مدارها راچک کنم... اهم متر از کجا گیر بیارم... خازنها کارمی کنند یا نه؟... یهو سرم گیج رفت و افتادم... چشم که باز کردم "فولیو" را دیدم که داره سرم داد میزنه:... مادر قحبه چه مرگته امروز؟ نزدیک بود بمیری. داشتی می افتادی تو دستگاه. حالت خوب نیست برو گمشو خونه. هزاربار گفتم بهت این دستگاه لعنتی هیپنوتیزم می کنه... چیزی نگفتم رفتم دست و صورتم و شستم و دوباره برگشتم پای دستگاه. ساعت پنج که کار تموم شد رفتم ده دلار دادم و از یکی از بچه های انبار, اهم متر و هویه قرض گرفتم... تو اتوبان بودم که "عسل" زنگ زد. دو ساعت حرف زد. ولی خب بخاطر صدای ماشینها, هیچ چیزی نشنیدم. ساعت 9 بود که رسیدم خونه. دوش گرفتم. رفتم سراغ تلوزیون همسایه. تلوزیون یک ساعتی کار برد تا درست شد و من دیگه توان ایستادن نداشتم. افتادم رو مبل. سیگاری روشن کردم و تکه های پیتزای تخمی را به زور گاز زدم.نای خوردن هم نداشتم... "مارون 5" داشت از صدا و استعداد هنرجوهاش می گفت که من خوابم برد , درست همان زمان که دخترک ساک زدن را شروع کرده بود...


سن هوزه , 4 جولای 2011
یادداشتهای روزانه

سفرۀ هفت سین؟کدام سال را نویدتحویل می دهید به مادران اشک،مادران انتظار؟


اینگونه که می گذرد 

بهارهم که بیاید

و از لای درختان

سر خم کند به دیدار من

بازش نخواهم شناخت

چون گمنامی در گورستانی بیگانه

ارزش ندارد پیش ما، آرامش دار السلام...



می بینی‌ آخر روزگار ، تعبیر کرد کابوس ما
در کوچه ها‌ی اشک و حزن، دربه در انسان شدم
دزدیده شد رویای ما ، تاراج رفت لبخند ما
کو شاعر چشمان تو؟ من راوی زندان شدم
یاران همه گرگی شدند , له له زنان و هرزه دل
اما من عاشق مانده ام... کابوس نامردان شدم
آخر بگو با یاد تو، تا کی‌ بمانم در سراب؟
این گر گرفته بغض را ، همبستر باران شدم
همبستر باران شدن، رویای پروانه نبود
من ناگهان آتشم، من شعله‌ای عریان شدم
ارزش ندارد پیش ما، آرامش دار السلام
ما عاشق دردیم و عشق، آواره بی‌ سامان شدم
این سرفه ها‌ی تلخ و این شه غزل زنده بگور
در امتداد خواب تو، افسانه بی‌ پایان شدم

 

هم شانه ی مهتاب در آخرین تانگو با خاطره ها...

سیگار پشت سیگار... اشک پشت اشک... کابوس... آنقدر خموش ماندی تا آخرین کابوس هم به تعبیر نشست بانو ، که این چنین ماه ِشکسته ، زار می زند: اینجا در به روی هیچ ستاره ای باز نمی شود... فریاد می زند: هر شب ستاره ای بر این گدازه جان می کند ، بی هیچ پشیمانی... آخر تو بگو: تاوان کدامین شادکامی..؟ گهی به خود نگرم ، گویم از من زارتر کیست..؟ گهی به تو نگرم ، گویم از من بزرگوارتر کیست..؟ حاجتی به شهادت ستارگان نیست که ، پیر ِ طریقت را پرسیدند: در آدم چه بینی ، در دنیا تمام تر بُوَد یا در بهشت..؟ فرمود: در دنیا تمام تر بُوَد از بَهرِ آنکه در بهشت ، تمامَتْ خود بود و در دنیا ، تمامتْ عشق... نگر تا ظِنّ نبری که از خواری ِ آدم نبود که از بهشت بیرونش کردند ، که آن از علوّ ِ همّتِ آدم بود... آدم جمالی دید بی نهایت که جمال هشت بهشت در جَنبِ آن ناچیز... فرمان آمد که: یا آدم! اکنون که قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بُرون شو که این سرایْ ، راحت است و عاشقان ِ درد را ، با سلامتِ دارُالسّلام چه کار...؟ همواره حلق ِ عاشقان در دام ِ بلا ، گرفتار باد... چه دیر دانستیم که از رانده شدگانیم... استِحقاقُ عُقوبَتِکَ...
می بینی آخر ، دنیا کدام کابوس ِ تو را برگزید... اسارت پایان افسانه ی ما... بی خبر از من ، آرام آرام دست کشیدی از خوابهای آبی... بی خبر از من شکستی ، فرو ریختی ، رفتی... سایه شدی ، غبار... تسلیم... بی خبر از آوازه خوان ِ زیر پلکهایت... صدای هق هق ناگزیرِ تو ، گم شد میان هیاهوی این شهر بی تسلا... ای کاش... نه... دیگر فرصت بازگشتی نیست ، که کار از کار گذشته که این اختاپوس ، چنین ایستاده بر فراز به غرور... که بی اعتنا ، ریشه دوانده و می دواند و می پوشاند و می فشارد و می ترکاند میان ِ بازوان هزارشاخه و هزارلایه ی سهمگین ِ خود ، خاطرات روزهای رفته و تمام روزهای نیامده را... فرصت نفسی نیست... نیم نگاهی هم نه... که نگاه به مانند صدا ، حل می شود میان غَلیان ِ اشک و درد و این سرفه های وامانده ی تلخ... واژه واژه دَلمه بسته روی این زبان بریده بریده در صحاری عفن... چه آرزوها که بر خاک... به ضرب سکه ای ، هلاک... باد... بی خواب... من شکسته تر از تو... تو درمانده تر از من ، بانو... گناه از ما نبود... تقدیر ، بی تقصیر نیس... هیس... ماه نجوا می کند درگوشم: میان مرگ و عشق حائلی نیست... پس بی خیال دنیا... آیه های غیبت... خدا... و خدا ، که افسانه ای بیش نبود... تو فرو می ریزی زیر تور سپید... اهتزاز ِ رختِ اسارت در کوچه های رکیک... اشک پشت اشک... که چقدر برای تو مردن... چقدر کنار تو مردن... زندگی جز مرگ در پای تو... استخوانهایم ، تابان تر از خورشید بانو... تابان تر از همین سکه ها ، بانو... آخرین نفسهای پرنده ی مغلوب ، روی همین پل ولایتِ دَیّوث... فریم پشت فریم ، رویاهایم را استفراغ ... استحقاق عقوبتک... این نیم سایه ی منگنه شده به اشک و خون و... ما بد بدرقه ایم وگرنه این خانه... این کالبد نیمه جان و سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حق من این نبود...حق من و این اشکها... حق من و این بغض دربدر... حق من و این امید بی ثمر... سوسیس شده ای افشین... تاوان کدامین شادکامی..؟ تو بگو: افقی باشم یا عمودی..؟ دلم برای خودم تنگ... به یاد نمی آورم اندامم را... کسی مرا به جا..؟ دلم برای تو... آینه آینه اشک... دلم برای ما... آینه آینه درد... به لکنت افتاده از شوق ، آنکه عشق را همواره آواره می خواسته... بوی خاک را می شنوی که در پی گرمای ماست..؟ نه... خاک ، نه... که گامی دیگر به هیئت دریایم... پایانی بر بیتابی ِ دیرین ِ گلوی پرعطش ِ صدفها... صدفهای نیم خواب... زمین به زیر اشکهایم ، به تحلیل می رود و زمان که حل شده در رویای خاک ، به شرم ، کم می آورد تا اقیانوس - تشنه ی مهمانی دیگر- ، حاشیه ی ماه را به خون بیآراید... قفلی بر دهان من... عمر در نگاه تو ، چه آسان تمام شد بانو... قفلی بر دهان تو... تو که گفتی از اینجا آغاز می شود...
 
دنیا چقدر دور بود و موج دریاهای دور ، در چرخش سراب و حباب... زیر لب زمزمه می کنی به اشک: در پس هر مهریه ای ، حنجره ای به خون نشسته و رویایی ، زنده به گور... اما زمین که اشارتی نداشت ، پس که خوانده مرگِ تو را چنین نابهنگام..؟ نگاهِ خیس ِ تو و این شاعر صبور ، چشم در چشم مرگ... دوستت دارم بانو... این حنجره توانی اگرداشت... نفس بی نفس... چشمی در آرزوی بسته شدن... ما از پناه نسترنها آغاز کردیم و اینک هر خیابان ، تابوتی است مدوّر... آسایش خاک در آرامش ِغریب خالی بودن از هرچه آرزو... هرچه دلخواسته... نه... فاضلاب هستی ، بدون تو ، ارزش زیستن نداشت... ای تنها پرتوِ آشنای خانگی ِ خانه ای که دیگر نیست... وقتی پوست شکافته می شود به ضرب داس ِ اعتماد ، دیگر توانم نیست... سیگار آخر به طعم بنزین و اشک و خاطره... آسمان از کدام سو ترسیده که این چنین بهار ، هراسان می فشارد دستان بسته ام را در کوچه ی اشک و خشم و حزن تا ناگهان ِ آتش... دستان ِ بسته ی شاعر ، گـُر می گیرد در امتداد نفسهای بریده بریده... مصلوب شعله ور... میان شعله ها ، قد می کشد عشق... می ایستم برابر خاکسترم ، هم شانه ی مهتاب بر فرازِ خیابان تباه... آتش احاطه می کند زخمهای هزارساله را... گـُر می گیرم و می سوزم... داغ ِ داغ... سرشار می شوم از گویاترین خاطره ی زمین... داغ ِ داغ... سوسیس شده ای افشین... می خواستم دوباره ازچشمانت... تمام شده ام بانو... به همین رگهای گداخته سوگند... گریه بس بانو... که ما – من و تو- ، خدا را رعایت کرده ایم... خود اگر شاهکار انسان بود یا نبود... و عشق را رعایت کرده ایم و انسان را... آرامش غریبی است... آرامش ِ عریان ِ آخرین تانگو با خاطره ها... رد ِّ بوسه های تو ، تا سرانجام چشم انداز من... تا همین زمزمه ی سرخ... دوستت دارم حتی به زیر بارش ِ این آخرین سرفه های داغ و تلـخ... سرانجام ِ شاعرِ غزلگریه های کوچه ی دلتنگ... شمارش معکوس... خون ، سایه ام را سیراب... تن برون می زند از چاک هر گریبان... سر تکان می دهد ناهید آب چهر: دیوانه است ، آنکه دوست می دارد و دیوانه تر آنکه آرمانی و آرزویی... کجا پروانه ترسید از حریر شعله پوشیدن..؟ مرگ ، قد می کشد... بلند... سینه به سینه ، دست به دست... ثبت است بر جریده ی عالم... کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن..؟ در انتهای افق ، کوچه ی چهاردهم ، سرگیجه گرفته از این همه روشنی... در زاد روزِ تنهایی تو...