|
|
|
|
|
آویخته اند مرا بر این چوبۀ دار... پرومته ای میان لوله های سرم و اکسیژن... سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حرام شده ای پسر... تمام شده ای پسر... نمی گذارند که آخرین قدم ، ادامه یابد... تیغۀ شکستۀ حرمت و آرزوهایی که منجمد شده اند در قندیلهای آویخته بر شومینه... در برودتِ این مغاک ، هر آنچه می جنبد ، یخ می زند و رنگ می بازد... مثل همین شوق ِعریان ِ مرگ ، که رنگ باخته به پیشگاه ِ تن... این کابوس نیست... حقیقتِ تمام این شبهای ابدی ِ به تاراج رفته است... این پوستِ خسته میان این ملحفۀ آشفته هم از آن ِ آنها... چه باک... لنگرها را برمی کشم از دل خواب و بیداری... که عشق صدایم کرده... می شنوم تو را... می شنوم... خیالت راحت که... چه به باد بگویی ... چه به آسمان... چه به ابر بگویی و چه به برف و باران... چه به آب و گیاه و چه به خاک... چه به این زمین سخت و چه به این دیوار... دیوارها... من می شنوم بانو... که گام به گام ِ عطرت ، صدایت ، نگاهت دنیا را تمام می کنم... که دنیا را تمام کرده ام مدتهاست ، سواره بر باد به جستجوی نگاهت... این چنین است که گاهی به هیاتِ دریایم... گاهی به هیاتِ آسمان... گاهی به هیات زمین... من جاودانه ام در حریم ِ امن ِ آغوشت... همانطور که تو ماندگاری در هر نفس و هر اشک... و در هر کلام و هر واژه ای که می تراود ازین لبها و این قلم ریشه دوانده در استخوان... در جزر و مدّ ِ نفسهایت رها می شوم... چه باک... که مرغکان دریایی ، حسرت به دل ِ پروازند ، یک لحظه این چنین که من پَر می گیرم در بلندای آوازت... رقصی چنین میانۀ میدان ، به طراوتِ موسیقی ِ اندامت... ای که خاطرۀ گیسوانت ، گویاترین رویای زمین و زمان... درتاریکی این چشمهای ماه گرفته که قرنی است خیره مانده به این روزن ِ تابان ، دل آویخته ام به طنین گامهایت ، در دلواپسی ِ سایه روشن دیدار... گیرم که نیمه شبی ، گچی سپید بلغزد بر این زمین ِ جیره خوارِ خرافه و پرهیز ، تا طرح ِ شکستۀ اندامم را به ثبت برساند و واژه هایم غرق شوند در این شکسته آینۀ همیشه سرخ... گیرم که رویای خاک و ماه در هم آمیزد و ستارۀ آخرین ، بر کف خیابان بیفتد و ماهتاب ، جان به لب بشود بر لبِ این بام ، در طلبِ آفتاب... گیرم که خدا ، چنتۀ عمرش خالی... طاقتِ آزادی ، طاق... سگها ، فانوس بان ِ خیابانها شوند و گلّه جَنین های ولگرد ، خوراکِ تازیانه های بیقرارِ حضراتِ عالیجناب... گیرم که گورستان ، حریم ِ امن ِ اعتدال... واژه ممنوع و نفس ممنوع و انسان ممنوع و... خدا ممنوع... بگذارهرچه که می خواهند... که اینک پیشی گرفته ام از زمان ، که نگذاشتند مال ما باشد... پیشی گرفته ام از خدا که در تصدیقش ، این رجّالگان به هذیان می افتند... پیشی گرفته ام از انسان ، که کسی ندیده او را به تاریخ عُمرِ بشر... که پیشی گرفته ام از ترس... از زخم... از رنج... از درد... از وهن... از شب... از دنیا... این پوستِ خسته میان این ملحفۀ آشفته هم از آن ِ آنها... چه باک... لنگرها را برمی کشم از دل خواب و بیداری... به شوق در چشمان ِ مهربانت ، غوطه ور می شوم... از این فراز ، رودخانه چه رنگین است... چه منظره ای دارد این خط سرخ جاری تا اعماق... اعماق... |
||