|
|
|
|
|
آورده اند كه زن لوط چون خواست به پشت سرش نگاه كند ،تبديل «نمی دانم ازکیست.. دوستی مهربان برایم به نصیحت نوشته بود ، دیدم به درد این نگاشت می خورد» شبهایی این چنین متعفن نوشتن ندارد... به قول آدونیس ، کار از ایهام و استعاره گذشته ، باید رک حرف زد... اخلاقیات را به گه آلوده کردند و آن وقت انتظار دارند آسوده بگوییم: آب را گل نکنید... حالا راحت تر می توانم فکر کنم... نتیجۀ نمایشگاه هرچه بود ، به کسی ربطی ندارد... ولی حرفهایی ماند که باید بگویم و بعد... خوشحال نشو... ریق رحمت ، نثار خود و خدایانتان... بعدش هم ربطی به کسی ندارد... 1- آخ... که چقدر خوب است بعد سی سال بفهمی که خانواده ای داری ... بعد سی سال... پدر و مادر... یک عمر تارانده شدی ، چون آدم آنها نبودی... حالا که خودی ، باعث افتخار آنها... تف... تف... مثل دشمنان قدیمی ، دستان خونیشان را پاک می کنند با لباسهای من و ادعای رفاقت هزارساله... به به... تا بوده ، جانمان را ، سرمایۀ مان را داده ایم برای افشین... دین و آیین و مرام و معرفت و تبار متعفن اجدادیتان را بالا می آورم... استفراغ... 2- ... چه ضیافت پُرهیاهویی... خوش گذشت... جایتان خالی... آنها که آمدند ، چه حالی کردند... تکه تکۀ این نیم سایۀ شعله ور را ، میخکوبِ دیوارهای گالری کردم... گفتم:همین را می خواستید... ببینید و بسوزید... جهنمی ساختم به تکه های شعله ورم در شبهای پر از بوی قهوه و عطر کریستین دیور و آروغهای الکلی و طعم رژهای ملتهب از منی و مقعدهای همیشه فراخ ِ جماعت ایرانی... سیگار هم که ممنوع... لحظه لحظه سقوط خود را ثبت کردم و حالا این ثبتِ این سقوط تلخ ، خواهان پیدا کرده... چه خوشگله! آقا این تکه ات چند...؟ عزیز من... بفهم... اینها تکه تکه روح گداختۀ من است در شب فروریختنم ، مچاله شدنم ، له شدن و به تاراج رفتنم به دست تک تک ِ شما... 3- برای اولین بار و آخرین بار در یک مکان دولتی نمایشگاه گذاشتم... یعنی توبه کردم که اگر پیش بینی و هشدار ِآن دکتر واماندۀ فسیل عملی نشد و عمری باقی ماند برایم ، هر خراب شده ای نمایشگاه بگذارم ، جز جایی که انگ دولتی بودن بر آن است. اصلا مهم نیست دولت ِ کدام بی سروپایی است... مهم روبرو شدن با یک سری رجالۀ مادربه خطا است که افسار مثلا فرهنگ این مملکت دستشان است... روز روشن در جنده سرایشان را سه قفله می کنند که مثلا مسائل امنیتی... و به تخم ِ نداشته شان نیست که عده ای در آن خراب شده ، نمایشگاه دارند... بازدیدکنندگان که پشت دربهای بسته می مانند و جواب اعتراضشان ، دشنام می خورند و خبر ندارند که وزیر و وکیل این مملکت دوهزاروپانص... گه خوردم دوستان پانیرانیست... مملکت صدهزارساله ی گـُه گرفتۀ شما ، تا زانو خم شده اند جلوی عربهای زبان نفهم الجزایری... دختران و پسران عرب ، مست ِ مست درهم می لولند و آن پیرزنک بیچارۀ حراستی به این فکر می کند که آیا رویش می شود دوباره به چهارشویدک موی دخترکان ایرانی که به آنجا خواهند آمد ، گیر دهد... مهم نیست... گه خوری زیادیم بود... بار آخرم بود... 4- می بینی... مدعیان استادی ، با خایه هایی سرخ شده از شدت لیسیده شدن توسط بی تخم و تبار دوستان ِ روانکدۀ تبر ، که تا دیروز نفی افشین می کردند ، امروز آثار مرا ، زایدۀ آموزه های تخمیشان می دانند... دلم برای تخمانتان می سوزد حضرت استاد... لااقل دیگر می دانی که هرکه خایه ات را لیسید ، عکاس نشد... کس کش و آدم فروش چرا... حکایت قشنگی است حکایت لیسیدن خایه های اساتید... نه رفیق شفیق... ما که نلیسیدیم... تو که این همه سال و ماه و هنوز ، کجای دنیا را گرفته ای... کارت این بود بیایی و به دروغ ، زندگیها نابود کنی ، آدم بفروشی و کس کشی کنی و بلیسی و بلیسی و بلیسی... که چه... با آن همه موی زهار ِ گیر کرده لای دندانهایت ، کجای دنیا را گرفتی... شیطان به شمایان رحم کرد که نیامدید به ضیافت شعله های من... خونتان پای خودتان بود... حضرت استاد! وضع خایه هایتان خوب است؟ روزگار که حساب و کتابش تخمی تر از کابینۀ مملکتی است... دنیا را چه دیده ای شاید روزی جوانه زد خایه هایتان... برگی سبز شد و درخت... سایه ای شد روی سرتان به وقت پیری... شما دانشجو نمی خواستید... سرتان سلامت مثال خایه ها و خایه لیسانتان...
نه جانم ، زن لوط می شوم بهتر... شرافت دارد... شما بلیسید و بخوابید و خوش باشید... برایم همین بهتر و ارزشمندتر... حالا تو همه جا داد بزن و عربده که افشین روانی شده ، دیوانه... حالش مثل ما نیست... یعنی اصلا خوب نیست... دنیارا می بینی... همه چیز تغییر کرده... باشد... این که چون مثل شما نیستم ، دیوانه ام... قبول... سیگار می کشم ، به کوری چشمتان روزی سه پاکت وینستون لایت ، ولی هیچ آدمی را مثال سیگار نگاه نمی کنم... هیچ آدمی را پله نمی بینم... وسیله نمی بینم... خودتان را جر می دهید از صبح تا شب غیبت آقای اشتباهی را می کنید که مسکن و کوفت و زهرمارتان را گران کرده ، آن وقت شب تاصبح چرتکه می اندازید سر کدام بدبختی را زیر آب کنید و جیبش را خالی... سکه هایتان افزون تر و متراژ زمینهایتان بیشتر... چشمانتان هرزه تر ازاین و دلهاتان ناپاکتر... به مادرانتان سلام مرا برسانید... فعلا حوصله ندارم... شاید روزی... نمی دانم... فعلا دلخوش به عکسم و حالم از نوشتن به این زبان و خطّ ِ سرشار از ریا و دروغ و هرزگی به هم می خورد... حالم از تمام عناصر این فرهنگ بی مایه و بدوی بهم می خورد... اگر روزی توان و تحملم بیشتر بود ، برمی گردم... رفاقتی هم ندارم باکسی ، که می گویی سرش گرم است... این دوربین زبان بسته ، معرفتش بیشتر... لااقل مثل من است... حرفی ندارد با کسی بزند... حرفی نمانده دیگر برای گفتن... به سکوت و سکوت و سکوت ، عشق را زمزمه می کنم... سیگار پشت سیگار... راههای صدا بسته... ببین که استخوانهایم... اشک پشت اشک... تو نیستی و سهم ما هیچ نبود... روی پل ولایت ، فریم پشت فریم ، رویاهایم را استفراغ ...استحقاق عقوبتک... این نیم سایۀ منگنه شده به اشک و خون و... ما بدبدرقه ایم وگرنه این خانه... این کالبد نیمه جان و سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حق من این نبود...حق من و این اشکها... حق من و این بغض دربدر... حق من و این امید بی ثمر... سوسیس شده ای افشین... تاوان کدامین شادکامی..؟ پنجره را به روی دنیا می بندم... سیگاری دیگر می گیرانم در کنارم به سرفه ای تلخ سایه ای رقصان به خاک می رود...
|
||