|
|
|
|
|
هر که به دنبال نگاشته ای جدید آمده ، برود سراغ سرفه های قدیمی ام ، که داغ ِ داغند هنوز... انگار همین لحظه نگاشتمشان...حرفی ندارم برای نوشتن... که روزگار ما ثابت که نمانده هیچ... ثانیه به ثانیه ، سیاه تر می شود... دیگر به همه چیز شک دارم... به خودم... به آفتاب... به این تقویم لعنتی که سه تولد گذرانده... سه زمستان ِسیاه و هنوز سالش به تحویل نرسیده... به هر چه می شنوم و می بینم ، شک دارم... به همین نفس کشیدنم... به همین نوشتنم... من فرزند زمستان سیاهم... یادم رفته بود که من همان جَنین ِ سِقط شده ام... جَنین ِ سِقط شدۀ مقدس که به دنیا نخواهد آمد تا ابدالاباد... من فرزند سیاه زمستانم... دیگر چیزی نه برای گفتن دارم و نه برای شنیدن... خسته تر از آنم که زبان باز کنم... دل زده تر از آن که چیزی بشنوم... ترسخورده تر از آن که آغوشی به دوستی باز کنم... در این انزوا ، به همین سرفه های سرخ دلخوشم... به سیگار پشت سیگار... به طعم ناب خون... به عطر نایاب ِ این آرزوهای زنده بگور... به تانگو با خاطره ها... به موج دریاهای دور... به خاطرۀ امن ِ بانو... به بانو... بانو... دراین چند وقت ننوشتن ، این دوربین ِ جسور سراغم آمد و جای کیبورد و قلم را گرفت و شد روایتگر من... روایتگر تمامی ِ تنهاییهای من... دوستی ، دستش به این عکسها رسید و خود رفت بساط نمایشگاهی را برای من براه انداخت تا این عکسها به نمایش عمومی درآید... حالا آمدم این را بگویم و بروم :
ساعت پنج بعدازظهر روز دوم اردیبهشت ، در فرهنگسرای نیاوران ، افتتاحیۀ نمایشگاه عکس ِ "اینک انسان" است. تا پانزدهم اردیبهشت از ساعت یازده صبح تا نه شب ، می توانید بینندۀ عکسهای من باشید. دلگرم می شوم با حضورتان...
|
||