|
|
|
|
|
قفلی بر دهان من... قفلی بر دهان تو... قفلی بر دهان این آسمان ِ فرتوت بسته اند... تا نکند که آفتاب ، مجال ِ پگاه... ستاره دارم کردند و انگ دیوانگی... دست و دندان شکسته و این سرفه های تلخ و تنهایی و طعم آوارگی... اما من که گذشته است آب از سرم و همین نفس کشیدنم هم دلی می خواهد به وسعت دریاها ، که نمی مانم به انتظار دروغین موعود رستگار... خودم می شوم همان موعود ، حتی بر این چوبۀ دار ، که تاب می دهد مرا در ضربان بی پایان سرفه های تلخ... همین است که هنوز آن هرزگان ِ کور ، می ترسند و می لرزند از حضور این شاعر صبور... گیرم که گیسو گیسو ، دورم بپیچد تصویرِ لغزان ِ نبودنت... گیرم که گدازه گدازه خون بپاشد از جای خالی این حنجرۀ به تاراج رفته... یا که سوراخ سوراخ ِ لوله و سُرُم ِ اکسیژن شوم ، حبس این اتاق لعنتی... یا به چشم بندی ، پای آن دیوار ِ بلند ، هدف شوم برای حضراتِ عالیجناب... گیرم که جای تو و صدای تو را مرگ بگیرد که آرام آرام به سرفه ای تلخ ، صدای قهقهه اش ، هوار که نه... آوار ِ درد می شود میان رگ به رگ و سلول سلول ِ این تندیس ِ خاک گرفتۀ مصلوب... گیرم که خاموش و فراموش ، جان بکنم حوالی دو چشمان ِ خیست... نه جان ِ من... چیزی از دست نمی دهم... که میان مرگ و عشق ، حائلی نه... که اینک در سُرایش ِ چشمانت ، داغ ِ داغ... داغ ِ اشک می شوم به موسیقی ِ یاد ِ اندامت... مثل همین کِیک که در ساعت میلادت ، خود را سراسر پوشانده به لذت ، خاطرۀ داغ ِ بیست و چهار سال ِ نایاب را... نه... من دست نمی کشم از جستجوی دستانت... حالا اگر دستان بسته ام سوراخ سوراخ و حنجره ام خون و چشمانم را خاک گرفته ، که نمی شود دلیل که پا پَس بکشم و تنگ این تابوت ، رویاهای مردگان را ورق بزنم... که پا پس بکشی و حل شوی میان مزبلۀ صفرهای سردرگم... این نیم سایه ، دوباره جان گرفته به یمن میلادت... به تابش آغوشت سجده به اذان نفس... بام تا شام ، طوافی ناب ، گردِ گیسوان ِ گندمیت... وقت برخاستن است بانو... این نیم سایه... نه... سایه ای رقصان بر می خیزد... |
||