|
|
|
|
|
سیگار پشت سیگار و اشک پشت اشک و هر چه ساز و ستاره و مهتاب و رویا و آرزو و پگاه و غزل و ترانه بود بر تابوت... تابوت پشت تابوت... یادت هست... از آغاز یادمان دادند بزرگترین گناه ، بی گناهی است... بر سرمان آوردند آنچه که نباید... تا یاد بگیریم که گوشت برادر حلال... تا یاد بگیریم خواهر ، مثال ِهمان دستمال گه گرفته ای است که پیرمردان مافنگی ، آب منی و بینی ِ همیشه لبریزشان را پاک... تا یاد بگیریم باید پستان مادر را به دندان کند و کمر پدر را شکست... خایه ها بمالیم و بلیسیم... بخریم و بفروشیم... ناز و بوسه و مهر و عشـ ... نه.... نه... قصابی کنیم آنکه دوستش داریم به پای آنانی که می توانند حکم آزادیمان را صادر... چقدر فروختیم و فروخته شدیم... چقدر فرسودیم و فرسوده شدیم... چقدر باج دادیم و باج گیری کردیم... چقدر گاییدیم و گاییده شدیم... تا بتوانیم نفسی بکشیم و اَنگ بی گناهی برداشته شود از پیشانیمان... تن دادیم به هر چه می خواهند تا بتوانیم که مثلا زندگی... یادت هست... به کدامین روز زندگیمان ، نترسیدیم از بی گناهیمان..؟ کدام یک دلگرم بی گناهی شدیم و پشت گرم پاکی..؟ براستی کدامیک؟ مگر نه اینکه هر گاه به حمایت از مظلومی برخواستیم ، مجرم شدیم؟ مگر نه اینکه هر گاه جرقۀ عشق و شور و شادی در وجودمان زد ، به خاک سیاه نشاندنمان؟ خسته ام... خسته از تمام این سالها ، که به تکرار مکررات ، گاییده شدن را تجربه می کنیم... صدامان هم در نمی آید که لااقل ابراز درد... خسته ام... خسته... از این همه تکرار... ازین همه درد... تا کی متهممیم..؟ کسی می داند؟ اصلا چرا هیچ کس ، هیچ چیز را بخاطر نمی آورد..؟ تجربه... حافظۀ تاریخی... عشق... ایمان... خدا... انسان... خسته ام ازین همه تهدید... از این همه تهمت... ازین همه درد... ازین همه تصلیب...تصلیب...تصلیب...تصلیب...تصلیب... هم ذاتی عفونت و وحشت... تابوتها تنهایند در راه گورستان... راههای صدا بسته... این دندانهای شکسته و این نیم سایه ی فرو فتاده بر خاک ... ببین که استخوانهایم گویاترین زندگان تاریخند... رویایی دیگر فریاد می زند بر سراسراین خیابان دراز که غیبتش را تشییع می کنند آینه به آینه...:اصولمان را يادمان رفته ، راه گم كرده شديم . اينجا هر آدمي يك سياره ي نا آشناست در كنار سيارۀ آدم نماي ديگري كه انگار مي كند شازده كوچولوست . براي همينست كه همه بي تخصصيم . اظهار فضل مي كنيم و همه از حماقتهاي مكررِ هم متعجبيم. چه خام و كودكانه اصرار مي كنيم كه تنها خودمان درست مي انديشيم و درست مي رويم. شازده كوچولوي واقعي ، توي سفرش به سياره اي رسيد كه مرد خودبين متكبري درتنهايي ترحم انگيزش تصور مي كرد همۀ موجودات عالم ستايشگران بي شمارش هستند . مرد خودپسند ، آدم ِ مضحك ِ طفلكي بود كه دل شازده كوچولو را خیلی زیاد سوزاند. بيایید با هم صريح باشيم آدمها ! كداممان اين روزها از اين خيال ِ خودخواهانه دوريم که ستودنی ترینیم؟ كجاست شازده كوچولوي ِحريفي كه براي تنهایی ترحم انگیز موهوممان ، دل بسوزاند؟ سياره ي زمين جا ندارد. تنگ شده و بي حوصله . كاش يك تكاني به خودش بدهد و چند ميليون تا يمان را بيندازد وسط جَو... نه ... نه ... ببخشید... جمله ي احمقانه ام را تكذيب مي كنم ... ما جَونرفته اينهمه جَو زده ايم ، چه برسد كه توي جَو بيفتيم... من معترضم. من حرصم گرفته عجيب... من شاكي ام... حالم خوش نيست... |
||