|
|
|
|
|
می گریزد خواب به سرفه ای تلخ درمیا نِ گلگون بستری آشفته که به زیر سایۀ بلندِ زخم آرام آرمیده است . یاسی غریب بازتابِ شیارهای سرخ روی پـیرهنِ چروک و سوسوی بی رمقِ آرزوهای یائسۀ مدفون درآستانِ دهانِ پر ولع و نیمه بازِ این هرزه خاکِ کبود ماهِ خسته بر فرازِ این زمینِ تشنه زیستنِ بی خدا را می آزماید. رعشۀ سل بی سایه ام کرده است . * * * سرفه ای تلخ آخرین فرصتِ دیدن را از این چشمانِ شعله ور می گیرد . مختار بر زمینۀ سپید و حاشیۀ سرخ منظومۀ ایرانی غرق در خون . . . بی خود و بی جهت در تکرارِ ابلهانۀ این ساعاتِ تاریک به آینه می نگرم - به ویرانۀ خوابهای خوش - آینه پژواکی خونین را بر سرم آوار می کند . رعشۀ سل بی تصویرم کرده است . * * * در پسِ این شرافتِ تکه تکه و صداقتِ لگد خورده از من چه مانده جز تن پوشی از سکوت وعطرِ منجمدِ میراثی کهنه و بـیهوده . . . و تو ای دوزخ تبار از من چه مانده جز زخمی بی مرهم جز تلخابِ غروری پس مانده و رنجیده در هوایی متعفن از باکرگیِ متروکِ تو . به ناگه در آغوشت می گیرم و بر لبانِ بـید خورده ات بوسه می زنم . تو نیز چون زیباییِ عقیمِ اجسام به سرخی می گرایی و من می مانم و رسوبِ دلگیرِ فروتنی در تابلوی ابدیتِ مخدوش . چاک چاک لال و خاموش غرورِ پا پس کشیده سرگیجۀ سردِ سفررا به طپشِ دور ِدستهای کابوسی می سپارد که میانِ وقاحتِ نبض و جاذبۀ مردۀ دستانت خلئی را پدیدارکرده است . خلئی هراس انگیز از شبحِ مچاله ای که منم . ای زادۀ تاریکی منِ محکومِ به رنج دل آشوبم از دیدنِ تو دورشو ازمن دورشو که این آغازِ پایانِ من است آغازِتو و پایانِ من . . . *** به سرفه ای تلخ - من شاعر- آخرين فرصت نوشتن را از دست مي دهم . . . -آخرين فرصت نفس كشيدن را - پنجره را به روی دنیا می بندم رعشۀ سل بی پایانم کرده اس... |
||