|
|
|
|
|
سیگار پشت سیگار... اشک پشت اشک... رویا پشت رویا... رویاهایی که حال دیگر سوخته اند و خاکستر شده اند و چیزی از آنها باقی نمانده جزغبار... جزهمین خاکستر سیگار... می بینی..؟ درست نگاه کن... این منم... نشسته ام به اشک....خموش... بی هیچ امید و انتظاری... بی هیچ نگاه و کلامی... بی هیچ نفسی، واژه ای ، نگاشته ای... دیگر تمام شده... می دانم پرندۀ آزاد... جاناتان مرغ دریایی بودن ، آرزویمان بود و تو رسیدی به آن و من هم... بی هیچ تعلقی و تعهدی... من هم... دیگر تمام شد... می دانم... می دانم که این چنین ، این آخرین روزها را سرمی کنم گوشۀ تلخ کافۀ نفرین... کافۀ انزوایم را می گویم... روزگاری گوشت تن خویش را حراج کرده بودم در ضیافت دوستان ِ کرکس و کفتار... و امروز... امروز مهمانشان کرده ام به قهوه و پیتزا... پپرونی میل دارید یا مخصوص... خانم کِرم... فرانسه یا اسپرسو... آقای کرکس... کرمها ، کرکسان و کفتاران می آیند و می لولند و می نوشند و کوفت می کنند در رستوران ِ صاحبِ سرفه های تلخ... به سرفه ای داغ ، خون گلویم را به روی منو تف می کنم... همان طور که به روی عکس عالیجناب... عکس خودم... من یک روانیم... یک دیوانه که حال زنجیر پاره کرده و اما راه خود را یافته... راهی که هزار سال پیش گمش کرده بود... زنجیرها پاره شده اند بانو... مثل ریشه های رویاهایم... که خشکیدند و پوسیدند و پاره شدند و حال... نشسته ام این گوشۀ عفن ، پول سیراب کردن کرمها و کفتـاران را به خندق بلا می ریزم... بد می نویسم... می دانم... که دیگر از افشین نویسنده چیزی نمانده... آن دستهای شاعر ، به کثافت اسکناس آلوده شده اند بانو... من نویسنده نیستم... بگذار بگریم... فقط همین اشکها... همین اشکها مانده ازآنی که می شناختیش... آنی که می شناختیش آرام آرام محو می شود به سرفه ای تلخ... تمام می شود و همین نیم سایۀ شکسته اش را هم دارد به آب می بخشد... کاش... نه... من نویسنده نیستم... من یک روانیم... یک دیوانه... که حال آخرین رشته های تعلقش را قطع کرده و می رود تا... مهم نیست نازنین من... فرشتۀ پاک... تو هیچ نداری جز خود... من هیچ ندارم حتی خود... تنها همین سایه که به یادگار به آب می سپارمش... چیزی نمانده تا استجابت دعای ساقی خیال و آساره... نهنگ راه اقیانوس را پیدا کرده است ، بانو... |
||