تبليغاتX
سرفۀ تلخ

می بینی ... هنوزآشنا می زند... این سالخورده چشم انتظار... هنوزآشنا می زند ، این پوست براستخوان کشیده... هنوزهم ردّی به روی خاک می اندازد،این ترسخورده حنجره... این مچاله ترین سایه... این ناگزیرترین... دست بسته ترین... شکسته ترین... این نیم سایه شده، در انفجارِ بغض و درد وخون... در انقباض ِ سرفه های جنون... سرفه های تلخ... به جا می آوری مرا..؟

دیدی آخر... دیدی از دریغ شانه هایت تا حریق آرزوهایم ،هیچ فاصله نبود... دیدارِ خاک ، اینچنین آشفته ام نکرد که تو... تو... با دریغ نگاهت... مزمزۀ خون، نترساندم اینچنین که تو با دریغ لبانت...هنوزآشنا می زنم من، نه..؟

می بینی... هنوزهم ردی به روی این سپیدی می اندازم... هنوز می نویسم... و هنوز نایی هست و هنوز توانی... هنوز امیدی و هنوز نیم نفسی ، میان آوارِ این واژه های رنگ پریده... که لحظه به لحظه... نیستیت را ، هجی می کنند... لحظه به لحظه... سکوتت را...

چرا کلامی نمی گویی بانو... مادرِ رویاهای کودکانه ام... نمی بینی که زمان ، بدون صدایت در من به گند رسیده... به کپک... بی عقربه شده و جلو نمی رود و به تحویل نمی رسد...

و هنوز لبخندی خیس... وقتی که نامت را به زمزمه می نشینم... به پرستش...

کرکسان و کفتاران که به شوق... دوری به افتخارنه... نشسته اند به انتظار... بر شانۀ این خیابانهای تباه... که خاطره ات... عطرت... یادت... صدایت... نامت... نگاهت... از سرخی ِاین سرفه های تلخ... و از این اشکها، برایشان واقعی تراست... برای من هم... که هنوز می ترسند از فرود، بر نیم سایۀ این شاعرِ صبور... که هنوز می لرزم ومی ترسم و می غلطم و کبود می شوم میان ِغوغای سرفه ها و تشنج خون... به تکرار رسیده ام بانو ... به سقوط... سقوط... دلواپسم هنوز... دلواپس نیامدنت... دلواپس ِ نگاهت... دستانت... گامهایت بانو... دلواپس نفست...     

می بینی... هنوز همانم... همان پیرکودکِ سرگردان... آواره... که گم کرده راهِ شانه هایت را... راه دستانت... و چنگ می زند هنوز... تا مگر ردّی براین سپیدی ِ مایوس... وسیگار پشت سیگار و اشک پشت اشک و رویا پشت رویا... و جمعیت فاتح کف می زنند و امضا می خواهند از این بازیگر مشهور و مرگش را بازی دیگری می شمارند درهیاهوی کوچه های خاکستری ِایهام و استعاره و دروغ...

تا من چند گورستان برای اینها فاصله است... تا تو چند آسمان برای من بانو...

تو بگو... تو بگو... تا طلوع ِتو... تا حضورِتو... تا نفس ِتو... چند آسمان فاصله است... کسی براین نگاشته، تعبیری نمی یابد... جز تو با گریستن های آرامت... جزتو بانو...

وحال، آرام آرام پاک می شوم، بی تو...

 از گلوی اجسام...

 آرام آرام...

 ازآرامش ِمویه های این سرزمین خرافه و پرهیز...

 از خاطرۀ فراموشکارِ زمین...

 آرام آرام 

           به سرفه ای تلخ...

 

      آهای ...

      جمعیت فاتح...

                        بنوازید... کرکسها منتظرند...     

   

+ نگاشت در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 19:5  توسط افشین پرورش   |