|
|
|
|
|
شعر میشوی بخوانم تو را بالای دار؟ گم نشوم... نترسم... سیگار پشت سیگار اشک پشت اشک و رویا پشت رویا... رویاهایی که می سوزند و خاکسترمی شوند و منی که دود می شوم و تاب می خورم... تاب می خورم و می چرخم.... می چرخم هراسان میان کابوسها و خاطره های تلخی که بیدار شده اند...پا گرفته اند روی همین ورق پاره ها... فهمیده اند که نیستی بانو... صدای پدر می آید جامع المقدمات می خواند برایم... امثلۀ جهد... فهمیدی احمق... بله پدر... سیلی که می خوری می فهمی این را هم باید به عربی بالا بیاوری... نعم یا ابی... همان صیغۀ متکلم مع الغیر بود از نهی صحیح و مجرد و معلوم که نهی لاء ناهیه بر سرش آورده ایم و درعملکرد لفظاً ومعناً...بالا می آورم برای پدر، پنج سالگیم را... بنشینم چشم... درس امروزعوالم قبر است از حلیه المتقین... ای بدن بیچاره و گنهکارِمن! آیا بخاطر می آوری؟ این است منزل وحشتی که خدایم گفته بود و تو را گوشی با من نبود... برجسد که بنگری چرک و زرداب و خون از بینی و دهان و منخرینش روان است به کرم افتاده پس می گریی و می گویی این منزل جای خوردن کرمها و عقربهاست.کاش قبل از آنکه بمیری، گوشت دریده شده ات را و این کرمها و خون و چرک را ببینی تا به عبرتی شود تو را و تذهیبی شود اعمالت را... می خواهم گام ِ صدایت را بالا آورم ... شش سالگیم را می گویم پدر... بالا می آورم تو را و وجودی را که در کودکی سرشارش کردی از تصاویر قبر و جهنم و شیطان... آنجا که کودکیم را به خاک بخشیدی تا من بشوم کلید دروازۀ بهشتت... و من پیر شدم... پیرمردی در هیئت کودکان که بازی بلد نبود... که هیچ بلد نبود... بچه ها باز باران را می خواندند سرخوشانه به وقت باران و من باید تحف العقول را برای پدر بالا می آوردم... دلم برای خودم تنگ شده بانو...دلم برای تو تنگ شده... با تو کودکی را تجربه کردم و تو مادر بودی برایم این همه سال ناب... مادری که لالایی می گفت برایم همیشه و بخواب که می رفتم می نشست کنارم و نگاهم می کرد صورتی را که حالا آنقدر شکسته و چروک شده که بازش نتوانی شناخت... کابوسها تکه تکه ام کرده اند بانو...
پچپچه تمام نمیشد:
پدر تن به مهاجرت سپرد، بی خبراز من و من ماندم و دست و دندانی که شکسته شد و آن سوزش همیشگی استخوان و این سمفونی مردگان بود که از نو آغاز می شد... خون نگاری همچو من... گیتار و نقاشیها و کتابها و دستنوشته هایم که در آتش خشم پدر سوختند... حنجره ام در آتش سوخت... خاکسترم بر باده ها... من آیدین شدم و تو سورملینا و پدر،روانپریشانه، آقای اورخانی شده بود واورهان کسی بود که... و یوسف، همان کودکیم بود که سنگ آجین شد گوشۀ پستوی نمور خانۀ مادربزرگ... کابوسها به جانم افتاده اند بانو... بی تو... بی تو... سیگار پشت سیگار و رویا پشت رویا و این منم که خاکستر می شوم... اینگونه تلخ به سرفه ای داغ فرو می افتم و می غلطم میان کابوسهایم... کتابفروشی را چرا بستی... بنویس... تو شاعرخوبی می شوی افشین... برشعرهایت چیزی نوشته ام که می دهم سیاوش برایت بیاورد... می دانی دوست دارم پسرم، پسرِعباس راببیند... می خواهم با هم رفیق شوید... و شاعر همین را گفت و رفت و دوازده آذر هفتاد و هفت... و فاضلاب هستی گلوی شاعررا آنقدر فشرد تا در سایۀ آن جرثقیل زنگ زده ، منظومۀ ایرانی اش را میان خاکسترِ سحابی ِخاکستریش تمام کند... مختار بر زمینۀ سپید و حاشیۀ سرخ... منظومۀ ایرانی غرق در خون... دلم برای شانه هایش تنگ شده... من هم زار زده بودم برهمان شانه هایی که روزی شده بود گریه گاه پدر... وقتی که آن کاتب افیونی کلیدر، پدر را به باد دشنام گرفت... دلم برای شانه هایت تنگ شده پدر... برای صدایت... برای اشکهایت، برای لبخندهایت، برای پسرم گفتن هایت... چه کردند با عشق... چه کردند با ما... تاوان شادکامی کیست این عذاب...؟ سیگار پشت سیگار اشک پشت اشک رویا پشت رویا ... رویاهایی که می سوزند و خاکسترمی شوند و منی که دود می شوم و تاب می خورم... با هر سیگاری که می گیرانی... و چه ستاره ها که از چشمانت برخاک... دلم برای شانه هایت تنگ شده بانو... می خواهم یک دریا، هق هق... یک آسمان ،خواب... خواب... خواب... سیگار پشت سیگار اشک پشت اشک رویا پشت رویا و این منم که برخاک می افتم و افتاده ام... تکه... تکه... تکه... تکه ...تندیسی بی سر... بر دامن سرگردانی... چنان بلایی بر سرت می آورم که جنازه ات هم به دانشکده نرسد... من را با آن حرامزادۀ لائیک یکی دانستی... هر ضربه ای که بر صورتم فرود می... چشمانم را بسته بودم و خون و اشک دستان عالیجناب را خیس کرده بود... دردم نیامد... باور کن... اما آن میان تنها تو را می دیدم... و تصویر تو بود که فرومی ریخت در ویرانه های ذهنم... سیگار پشت سیگار اشک پشت اشک و رویا پشت رویا... رویاهایی که می سوزند و خاکسترمی شوند و منی که دود می شوم و تاب می خورم... تاب می خورم میان چهره ات... عطرت... وجودت... حضورت... تاب می خورم و می چرخم... می چرخم هراسان میان کابوسها و خاطره های تلخی که بیدار شده اند... فهمیده اند که نیستی بانو... تاب می خورم و بالا می آیم فقط تا بالای ابروانت... قول می دهم... می خواهم پیشانیت را ببوسم... اجازه هست... این کابوسها امانم را بریده اند و این خاطره ها... این سرفه ها... می ترسم... می لرزم... کاش بودی ... کاش... برگرد... بیا... بیا برگردیم... بيا برگرديم به عصر حجر |
||