تبليغاتX
سرفۀ تلخ

 

آن گوشه نشسته و گریه می کنی که چه...  چرا اشک... لابد فکر می کنی که من فکر می کنم... نه... باورت نشود که من هم باورم نمی شود...که اگر باورم می شد اینجا نبودم که بنویسم ازتو و برای تو،میان این سرفه های تلخ که نفسم را بریده و مثله کرده به اشک... حالا گیرم که از مرگ نوشته باشم و ازداغی این سرفه های تلخ و... گیرم که ازاین هفت سین یائسۀ جوانمرگ... بالاخره نوشته ام که... همین که می نویسم یعنی هستم تا تو... هستم با تو... تو که بهتر می دانی همین نوشتنم هم نشانه ای از حضورتوست... که بودنم بزرگترین نشانۀ حضورتوست... مگر می شود این دستها بدون تو واژه ای حتی تلخ... مگر می شود... گفتم که نشانه های بودنت بیش از نشانه های نبودنت است... من که باورم نمی شود... مگر می شود تو برنیایی تا آفتاب... تا بهار... تا همین سال تحویل ِ لجباز، که پشت در پا سفت کرده و ایستاده تا تو بیایی و با تو بیاید... تا همین آسمان آبی... مگر... دروغ چرا... بالاخره آدمم دیگر... گهگاه ، کودک ِ شیطان ِنبودنت ، اشکهایت را که مزه مزه می کند ، بامزی می شود و بدو بدو می آید سراغم... می گیردم و پرتم می کند نزدیکهای همانجا که افشین رفت وبعد می آید گلویم را آنقدر فشارمی دهد که نگو... تا این بغض لعنتی خرد شود و بریزد توی دلم... تا سرگیجه و درد فرایم بگیرد و بالا بیاورم... تا بشود قصۀ همان نهنگ یا همین تانگوی لعنتی که هنوزازشدت تهوعش گلویم می سوزد و دهانم طعم خون دارد... آدمم دیگر... گهگاه گریه می گیردم و کم می آورم و بعد می نویسم اینگونه و باز تو... لابد فکر می کنی ، بالاخره دل می کنم و می کنم از این خاک... از سیاهی سطر و سپیدی متن از جای پای تو درهر صفحۀ این سیاه مشق... نه جانم این خبرها نیست... این را من نمی گویم این چشمها و این دستان به قول تو - همیشه شاعر- می گویند... چه بنویسم و چه ننویسم ، من ماندنیم ... من میمانم... بانوی رازها و نیازهایم... هر روز و شب از تو خواهم نوشت و خواهمت نوشت... بانو... تا بالاخره سال تحویل شود برایمان... برای من و برای توای که هر شب و هر روز، به انتظارت، اشک و ترانه و لبخند نذر می کنم...  تا روزی که بیایی و آفتاب از تو زاده شود و من به نمازت بایستم... روزی که بیایی و من بدور گیسوان گندمیت طوافی دیگر...

بگذار

به نمازت بایستم بانو...

پگاه ، لحظۀ غروب نیست...

پگاه،لحظۀ ناب آفرینش است... 

پگاه باش وبرایم بمان...

بانو... بمان و بتاب... 

برقص و برقصان ... به سماعی ابدی...

+ نگاشت در  سه شنبه 1385/01/15ساعت 8:21  توسط افشین پرورش   |