تبليغاتX
سرفۀ تلخ

 

تو آنطرف نشسته بودی و من این طرف سفرۀ هفت سین واین سال بود که تحویل می شد و نو می شد و من نام تو را زمزمه می کردم به اشک ... یا مقلب القلو...در آغوشت کشیدم و بوسیدمت و تو... تو با آن لبخند همیشگی ات از توی قاب نگاهم می کردی...

سال تحویل شد و تو نیستی... سال تحویل شد و نگاهت نیست... سال تحویل شد و... صدایت... نفست... عطر گیسوانت که نیست... اصلا سال تحویل شد؟...

نشسته ام گوشه ای و زل زده ام به عکس تو... پنجره را باز می کنم و باد سردی توی صورتم می خورد... گیج می خورم از ضربِ باد... انگارنه انگارهمین الان سال تحویل شد... طوفان شهر را به هم ریخته... باد می آید و پرده های اتاقت که به سقف می خورند ... نگرانت می شوم ... نکند باز پنجره باز است و... نکند سرما بخوری... هیچ وقت حرف گوش نمی کنی... لااقل لباس گرم بپوش بانو... و تو می لرزی ازسرما گوشۀ اتاق و باد در گوشت هوهو می کند... می خواهم بغلت کنم تا گرم شوی... دستم را حلقه می کنم دور دستهایت ... تمام سعیم را می کنم... دستم به هق هقی قفل می شود... باد آینه را می اندازد روی تنگ ماهی وهم آینه می شکند وهم تنگ... تصویر تکه تکۀ من و رقص رنگها وعطرِتو فضای اتاق را اثیری کرده... کاش بودی ... کاش می دیدی بانو... جایت خالیست...

سیگاری می گیرانم و نگاهم به دنبال ماهی قرمز می گردد... آها... آنجاست... ماهی در آغوش تو آرام گرفته... می خواهم برش دارم تا... نه بگذار باشد... آنجا جایش امن تر است... برایش بهتر... حسودیم می شود به ماهی...و او زودتر آنچه که فکرش را می کردم، به خواب می رود... مثل من که همیشه... یادت هست...

می خواهم به خیابان بزنم...آخر صدای هق هقم، ماهی را بیدار می کند و تو ناراحت می شوی بانو...می دانم گناه دارد... بگذارهمانجا بخوابد...

فرصت اگر می دادی 

سال ما هَم تحویل می شد...

فرصت اگر می دادی

جان نمی کندم

مثل آن ماهی...

دیگر توانم نیست...

به خیابان می زنم ...

بگذارصدای هق هقم

                        شهر را بیدار کند...

+ نگاشت در  سه شنبه 1385/01/01ساعت 1:5  توسط افشین پرورش   |