تبليغاتX
سرفۀ تلخ

       «مرثیۀ تولد»

 

 

نه می شکند

نه فرو می رود

این بغضِ هزارساله

درگلوی منی که هنوز

                         گیجِ سفرِ تولدم

                         در این دیارآفریده نشده . . .

* * *

در میانِ همهمۀ خاک

       و شیونِ باد

در شبی ناسروده زاده شدم

چو ترانه ای ناساز

میانِ چهره هایی چنین بـیگانه

به وقتِ رگبارِ سردِ اضطراب

                          - تحفۀ اتفاقیِ شبِ زفافی شاید -

و در این ژرفای آغاز

بی هیچ فرصتی حتی

فروفتادم به ناگه

                  دردستان نیرنگبازِ ملکِ مقدّر...

* * *

این

خشمِ خداست

یا نشیبِ زندگی ؟

که بعد از گذرِ این همه سالِ تاریک

هنوز

مویه می کند

این حسرتِ پیر

زیر گسترۀ این آسمانِ کور

در این ساعتِ میلاد ...

* * *

و دریغ

که نه راهی و نه گامی

                          برای رفتن

و نه کلامی

دراین نابهنگام

                 برای گفتن

فریبِ مقدّر را

چگونه تحمل بایدش

این قلبِ پاره پاره و ناآرام ؟

 

براستی کجاست

آن چشمانِ باشکوه

که نویدِ پرواز می داد

سالهای بربادرفته را ؟

براستی

چه بود ؟

چرا بود ؟

و چگونه گذشت بر من

که با این دستهای خالی

-چنین عروسک وار-

به روشنایی دروغینی

دل بسته بودم

                در پردۀ سراب ...

* * *

حال

در این ساعتِ بـیست و پنج

تو ای تنها اندوختۀ من

دراین سالیانِ گم

دستِ مرا

به دروغی شیرین

در دستان خود

                   همیشه نگاهدار .

 

+ نگاشت در  یکشنبه 1384/12/21ساعت 23:31  توسط افشین پرورش   | 

تاب می خورم  و بالا می روم ... بالا... بالای بالا ...اما فقط تا بالای ابروانت... قول می دهم... میخواهم پیشانیت راببوسم... اجازه هست؟....می دانی آیه هایت را بیرون می آورم... می نشینم وسط قالی، دورتادورم جای انگشتان توست... صدای تو...و چشمهایت که نگاه کرده به همۀ این کاغذها و عکسها و و انعکاس صورتت در سپیدی این کاغذها بر چشمان من...امروز شنبه است...یادت هست...غباری بر آینه نبودی... راستی اگر روزی مثل همین فردا پیدایش نشود و شنبه هم مثل همین پنجشنبه و جمعه بشود مثل دیروز خودش...اینجایی...می دانم. روی همین کاغذها که من می پرستمشان... دلم تنگ شده برایت...از لبۀ آسمان که می افتد آفتاب دلتنگ... شب وهمگین... وبرگی که می اف... همه نشان... زمین که چرخ...حالا من با این همه نشانه که همه نشان رفتن تو...بگذار گریه ک... که بی اشک توان زنده ماندنم تا به صبح...می خواهم باشی...می خواهم باشی...می خواهم باشی...می خواهم باشی ... چرا اصلا چرا این همه نشانه است برای تنهایی من..؟ برای اینکه بدانم تو رفته ای... و با خودم می گویم نشانه های بودنت بیش از نشانه های رفتن توست...یادت هست ... گفتی نگرانی ...نگران چشمهایم... نگران دستانم... گفتی نمی دانم با آن دستهای شاعر چه می کنی..؟ آن دستها... خواستم بگویم نه چیزی از آن دستها مانده و نه چیزی از آن چشمهای همیشه خیس، که روز به روز ضعیف تر می شوند و روزبه روز... نمی دانم این چند روزباقی مانده را ،در کدام قالب وبلاگ باید سرکنم ، که بتوانم راحت برایت بنویسم و... در اینجا هم چشمانم تارمی بینند... نگو ننویس این چیزها را... اگراز توننویسم پس از چه بنویسم... بگذار بنویسم بانو... ده روزتا عید مانده و هیچ جایی برای من... چو در آغوش من...ای کاش با تو بودم... باتو همیشه جایی برای من هست...یادت هست... بس است خسته ام می خواهم بروم... می خواهم بگریم اصلا  می خواهم بمیرم...می خواهم نهنگم را رها کنم... می خواهم بروم تا مروارید... تا کی دروغ رفتن تو... تا موج دریاهای دور... تا باورم کن... آن روزنامه های تکراری... تا کنارمن که می آیی ... تااین اشکها... تادوباره خواهمت سرود... تا... تا آسمان.... یادت می آید آبی ترینش را تو نشانم دادی... این آسمان نباید روی کاغذ بیاید... پیش من و تو بماند ، جایش امن تر است... رنگش آبی تر...تو این را گفتی ، نه؟... می خواهم دستانم را حلقه کنم دورگیسوان طولانیش طواف دهید ... می خواهم بروم تا... تا حتـّی... راستی تا پنجشنبۀ ما چند قرن دیگر باید تاب بخورم...؟   

+ نگاشت در  شنبه 1384/12/20ساعت 5:26  توسط افشین پرورش   | 

 

روزی که گذشت روز زن بود...

متن خوبی نوشته بودم برای این عکس ولی ترانه ای پیدا شد و

جای متن را گرفت ... ببینید و بشنوید

هنگام دیدن عکس این راهم بشنوید

ممنون از  زن نوشت  و کافه ناصری

عکس : افشین پرورش

+ نگاشت در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت 0:9  توسط افشین پرورش   | 

 

ماهی کوچولوی آساره را ببینید

 

آساره جان سلام

من عجله ای ندارم، ولی وقتی سبزۀ این گندمها بلند شوند، وقتی این ماهی کوچولو نهنگ شود ...دیگر کاری از من و تو ساخته نیست. نه از تو و نه از من و مایی که همه، اول و آخر قصد و غرضشان این است که بسته بندیمان کنند با کلمات ،با قانون، با شرع ، با زنجیر، با کفن یا با هر چیز دیگری و بفرستندمان گوشۀ قبرستان و آن وقت آن نهنگ هم می میرد .چون هیچ جای دریا را بلد نیست... که نگذاشتند بلد باشد، نازنین.

ماهی کوچولوی من مدتهاست نهنگ شده و حالا این سینۀ لعنتی دارد جر می خورد. فکر کردی این سرفه ها ی داغِ سرخ، بخاطر سیگار است؟ نه ، این ماهی کوچولو، آنقدر بغض و فریاد و دردهای بی درمان را مصرف کرده که حالا شده یک نهنگ بزرگ که دیگر بزرگتر از آن است که بتوانم نگهش دارم... به زودی می روم می روم جایی تا رهایش کنم .اگر او راه دریا را بلد نیست من بلدم. می برمش و رهایش می کنم در آبی ترین آبها...تا لااقل نه من را بسته بندی کنند و نه او خفه شود دراین رحم لعنتی ... می روم به زودی زود... به عمق آبی ترین آبیها... من مروارید می شوم و او نهنگی آزاد...

سال نوی من و نهنگم امسال زودتر می رسد...

نهنگ من...

تحمل کن... تنها چند روز مانده...

 

آساره جان

گفتی بنویس برایم وگرنه دیگر نمی آیم. نمی خواستم بگویم که این نوشته ها جزء آخرین چیزهایی است که از من می خوانی... دلم نمی خواهد ماهی کوچولوی تو هم، مثل من،آنقدر بزرگ شود که مجبور شوی یک روز از درد زایمانش و بخاطر زنده ماندنش از جان خود و از هر چه که داری بگذری و بروی ... رفتنی بدون بازگشت...به آبی ترین آبها...

 

+ نگاشت در  دوشنبه 1384/12/15ساعت 16:2  توسط افشین پرورش   | 

"رابطه مثل سیگار ... وقتی یکی تموم می شه یکی دیگه شروع میشه و با خودت میگی الان اعصاب ندارم با این آروم میشم... و یکی بعد از دیگری ...  و تو به سیگارعادت میکنی ورابطه هم مثل سیگار... دیگه برات عادت میشه ...ولی بعضی آدمها دوست ندارن به هیچ چیزعادت کنن... حتی اگه 2پاکت سیگارهم بکشن عادت نمی کنند..."

-----------------------------------------------

این نگاشت را دوست عزیزی در جواب مطلب قبلی ام نوشته است . در این مطلب کوتاه به نکتۀ مهمی اشاره کرده که لازم دانستم در مورد آن بنویسم.

« بعضی آدمها دوست ندارن به هیچ چیزعادت کنن...حتی اگه دوپاکت سیگار هم بکشن عادت نمی کنن...»

بله دوست خوب من ... درست می گویی نگاهت را ارج می نهم و تبریک میگویم و خوشحالم که کاملا مثل من فکر می کنی.

متاسفانه هیچ کس نمی خواهد به چنین چیزی فکر کند و این هم برمی گردد به شرایط اجتماعی ما.در جامعه ای که همه فقط فکرخودند و ثروت و خودکامگی و ریا و تزویر حرف اول را می زند،رابطه ها ،اینگونه تعریفی پیدا می کند.

به جملاتی که می گویم با دقت گوش کن ، بعد اگر حرفی بود بگو.

 

" رابطه  که مثل سیگار نیست ...هست؟"

نه نیست .

تو به هیچ عنوان نمی توانی به روابط انسانی که داری عادت کنی مگر... این تکرار آزارت نخواهد داد مگر... مگر اینکه به کسانی که با آنها ارتباط داری، نه به دید انسان بلکه به دید یک جسم مصرفی بنگری.اجسامی که فقط خدمات دهنده اند. فقط وسیله اند .

این نکته را با اقلیما هم مطرح کردم، او مثال مسواک را زد.گفت: عادت وقتی پیش می آید که تو به طرف مقابل بعنوان وسیله نگاه کنی. هر موقع به او احتیاج داشتی سراغش بروی ...

ولی من مثال سیگار را زدم، بابت اینکه بگویم در جامعۀ امروزما ، آدمها تاریخ مصرف پیدا کرده اند.اگر تاریخ مصرفشان تمام شد... نگاهشان نمی داریم...نابودشان می کنیم.

از مسواک مستهلک، لااقل می شود کار دیگری کشید. ولی از سیگار سوخته ،نه...شرایط به گونه ای شده که همه به هم چنین نگاهی دارند.تنها عدۀ قلیلی چون من و تواند که نمی خواهند اینگونه باشند.نمی خواهند انسانیت را خرید و فروش کنند.نمی خواهندآلوده باشند . برای همین همیشه بازنده اند.

چند روز پیش دوستی به من پیشنهادی کرد. به او گفتم: افشین ،همیشه جنس خوبی برای فروشندگان و مصرف کنندگانش بوده ،ولی خود هیچ وقت فروشنده و خریدار نبوده و نمی شود؛ برای همین در این جامعۀ کثیف ،همیشه بازنده بوده و هست. 

عادت و تکرار به هیچ عنوان نمی تواند دامن روابط پاک انسانی را آلوده کند . آن دوستی و عشقی که به عادت و تکرارمی رسد ،بدان عشق و دوست داشتن نبوده، یک سوء استفادۀ تمام عیار بوده است.

من امروز به تو نیازدارم ،اگرنباشی کارم لنگ می ماند.برای همین است که می خواهمت. فردا باید بروی، چرا که تا آن موقع ،من با پا گذاشتن برگرده های تو، بالا رفته ام.

وقتی وسیله بشوی ،به استفاده از تو عادت می کنند . کمی بعد خستۀ شان می کنی، تکراری می شوی برایشان و بعد روزی دیگر، حالشان از تو به هم می خورد و پرتت می کنند میان پرت شده های قبلی... خیلی جالب است در جامعۀ ما ،آن کسی موفق تراست که شمار پرتاب های بیشتری داشته باشد.

می گویی عادت... عادت... مگرمی شود تو عادت کنی به وجود هر روزه و هر لحظۀ مادر و پدر و هر کس دیگری که به او عشق می ورزی... نمی شود. پنجاه سال هم که با ایشان یکجا زندگی کنی، تکراری نمی شوند برایت. وجود و ماهیت انسان، آنقدر پاک و دوستداشتنی است که به هیچ عنوان نمی توانی به سیگار یا مسواک یا نواربهداشتی یا... تبدیلش کنی ...

عشق و دوست داشتن و یکرنگی و همدلی و بخشش و ... تمام صفتهای نیک اخلاقی، وقتی معنی حقیقی خود را دارند که روابطمان به گند تکرار و عادت آلوده نشود. اگر روزی دیدیم به شخصی عادت کرده ایم و برایمان تکراری شده و حضور او اذیتمان می کند، بدانیم که ما به او بعنوان یک وسیله نگریسته ایم و نهایت استفاده مان را ازاو کرده ایم ...

ای کاش هیچ وقت عادتی نباشد... هیچ وقت... تا این تنهایی ها به لذتِ نابِ با هم بودنها ،معطر گردد...

یک عاشق حقیقی به هیچ عنوان نمی تواند به حضورمعشوقش عادت کند... او غرق است در روح و وجود معشوق... وقتی به کسی عشق می ورزی، نه تکراری درکارخواهد بود و نه چیز ملال آوری... این را عاشقان واقعی نیک می دانند.

کاش انسانهایی بودند که بجای ترویج جنگ و جدایی و دشمنی ،ازعشق می گفتند...

از صلح ، ازدوستی...

از مهربانی و ایثار و عشق و پاکبازی...

از انسانیت...

از انسان...                                                                 

                       آه که چقدر انسان کم داریم...

 

  

 

 

+ نگاشت در  دوشنبه 1384/12/15ساعت 3:36  توسط افشین پرورش   |