|
|
|
|
|
قسمتی از فصل نهم تنها رمان من: « او هنوز زنده است...»
...فرید گفت: "ولی رابطه که مثل سیگار نیست... هست؟" شهرام سیگاری گیراند و به فکر رفت. با خودش گفت: "اگه یه روز نیلو بره یا بمیره... من چی کار می کنم؟... کی رو می تونم جاش بذارم؟...از کی خوشم میاد...کی رو دوست دارم؟...میترا رو بخاطراینکه دختر روشنفکریه، نقاشه و پیانوهم می زنه... طناز رو بابت خوشگلی وسکسی بودنش... مرجان رو بخاطر چشمهاش و صدای بی نظیرش...لیلی رو... بابت اینکه خانوادۀ متمولی داره... الهام رو بابت هیکل بی بروبرگرد بی نظیرش... شادی رو بخاطر موقعیت کاری و شغلی خودش و خانوادش... همۀ اینا خیلی از نیلو بهترن...تو همه چی... " شادی پرسید: "راستی، چی شد؟ کسی بهش زنگ زد بگه این داره از دست میره؟" شهرام گفت:"آره. بهش زنگ زدم.اولش فکرکرد شوخی دارم... بعد کلی گریه کرد و گفت که میاد حتما میاد..." الهام گفت: بیچاره...چی می کشه...اگه بیادو این قیافه رو ببینه... شهرام قاطی کرده بود... همه را می خواست... دوست داشت با همۀ آنها باشد... با یکی حرف بزند...با یکی برقصد... با یکی همکار باشد... با یکی غذا بخورد... با یکی بخوابد...
"چرا زودتر به این فکر نیفتادم... همۀ مردای دوروبرم تو همه چیز از شهرام سرترن...تو وضع مالی...طبقۀ اجتماعی... زیبایی و پرستیژ... تو سکس... کی بیشتر حال میده... سپهر... نه... چون عین گوریل می مونه... پشمالو و بی ریخت...علی... حوصلۀ یه آدم مذهبی رو ندارم... فرید... خیلی هیکلیه... بدم میاد... امید... سامان... نه... نه... آهان ! کامی رو... لباش رو دوست دارم ...چشماشو... حرف زدنشو... کاش می شد یه بار... اگه شهرام نبود..." وقتی به درون رختخواب خزید، بدن برهنه و شهوت انگیز کامی را که دید، از خود بیخود شد .او را بغل کرد و گفت: "دوست دارم ...خوشگلم..." او را بوئید و بعد لبهایش را باولع بوسید و با او خوابید . شهرام لباسهای الهام را درآورد و او را بوسید و بعد خود را به آن حس بی بدیل سپرد ... وقتی کارشان تمام شد ، نیلو ناگهان به خودش آمد و از ترس جیغ خفه ای کشید و به گریه افتاد... او امشب هم با شوهرش خوابیده بود، نه با کامی... "من کامی رو میخوام، نه این آشغالو..."- این را نیلو باخودش گفت- و رویش را از شهرام برگرداند و با گریه به خواب رفت. شهرام هم متحیر از اینکه آن هماغوشی رویایی با نیلو بوده و نه با الهام، بلند شد با خشونت سیگاری روشن کرد و بعد به حمام رفت.دیگر تحمل بوی بدن نیلو را نداشت و این حالش را بد می کرد. "من خر رو بگو پای کی وایسادم... اون ارزش منو نداره... منو نمی فهمه..."
|
||
|
|
|
|
|
بی هیچ حرفی یک عکس تلخ از یلدا معیری عزیز ازحاشیه بازی فوتبال ایران- کاستاریکا ببینید و بعد یک شعر بخوانید از من که مربوط می شود به شهریور۱۳۸۰ و آن نمایشهای تهوع آورمعروف که برای تنبَُِهِ صفرهای سردرگم جامعه مان روزی سه بار ودرسه میدان بزرگ تهران برگزار می شد. عکس را ببینید وتا بعد تلخی این شعررا با شما قسمت کنم: « تاوان » ایستاده است مَرد تازیانه برکف می ترکد بغض در گلوی پرنده ای زخمی که تاوانِ گناهِ نخستینِ نیایَش را پس می دهد . وحشتی کبود سایه انداخته بر بی تسلا ترین شهرِ دنیا... ...واهمه به خود راه نده! که این ازدحامِ پرشور ازآنِ جمعیتِ صفر است که هوای بدوی خیابان را چنین آلوده تر کرده است ... ایستاده است مَرد تازیانه برکف و می بارد یاس از چراغِ ماتمِ چهره ای بی نقاب و ته نشین می شود در نیم رخِ شکسته از قوسِ عدالت . . . . . . خونِِ روز می چکد و تکه تکه می شود حرمت در پژواکِ هماغوشیِ تازیانه و...پ...و...س...ت . . . چهل و یک چهل و دو چهل و سه . . . جمعیتِ فاتح می شمارند آخرین نفسهای پرندۀ مغلوب در ماراتنِ رستگاری را . . . *** کات! بازی تمام شد. عصرِ تابستانیِ شهرِ بی بارانِ ما خاکستری می نماید. می روند جماعتِ بـیکار بی آنکه آشفته گردد خوابِ سنگینِ غفلتشان تا عصری دیگر و شمارشی دیگر و تماشای مغازلۀ تابناکِ خون وتاولی دیگر در وعده گاه لبخند و آه در سیرکِ بزرگِ دفنِ نسلِ سوخته . |
||
|
|
|
|
|
میخکوب شده است آفتاب به ستون سرد قربانگاه و ماه سنگدل از انحطاط گنبدِ بلندِ خشم را می پیماید تا آدمی که شوقِ ناگزیرِ گندیدن را سررشتۀ حضورِ خود می داند در میانِ جزر و مدِ هلهله وارِ سایه های ترس به تشییع ِ گیسوانی خسته هم سراز برف بـیرون نیاورد . * * * میخکوب شده است آفتاب به ستونِ سردِ قربانگاه ستارگانِ خاموش فروریختنِ دنیا را به تماشا نشسته اند تا که آوازهای تازیانه نوید دهند با صدایی تکه تکه تابوتهای سحرگاهی را به حضورِ گلۀ جنین های شبگرد . . . و حال این خداست که بدین گونه زیر سایۀ بلندِ شیطان بازتابِ سرخیِ چرکینِ چهرۀ صبورش هرز می رود هرز می رود پریشان میانِ کوره راههای وصل .
|
||