تبليغاتX
سرفۀ تلخ
salam...

 inja fonte farsi nadare...mohajerat ya farar ya parvaz ...? mohem nist

jaei ke BANOU nist, AZADİ nist

matne zir az nashrieye toghif shodeye man be name KHODSHEKAN ast...

forsate neveshtan nadaram... migozaram ta dar in rooz haye hokoumate vahshat , khodeman ra faramoush nakonim

                    «خودشکن»   شمارۀ اول – سال اول-دوم آبان ماه 1384               

                              دوهفته نامۀ  دانشجویی  دانشکدۀ خبر 

                                        سردبیر : افشین پرورش 

مسخ شده ایم همچون جزامیان. چرا که درد عفونت و تکه تکه شدن و نابودی جامعۀ مان را نمی توانیم بفهمیم. گوشهامان را سفت گرفته ایم تا زاری و فریاد کسی را نشنویم و بینی مان راهم همینطور تا بوی تهوع آور جامعۀ قانقاریا گرفته مان را حس نکنیم .

 چشم به ناکجا آبادها دوخته ایم واصلا به این فکر نمی افتیم که روزی این زخم عفونت کرده، دامن ما را هم بگیرد .تا یکی از ما از شدت درد،صدایش برمی آید، بر دهان او می کوبیم که: هیس ! تشویش چرت نازنین عمومی ... اشاعۀ فحشا...

بعد هم اگر دیگرانی هم بودند که پیگیر این مسایل شدند و توضیح خواستند براحتی تکذیب می کنیم معترض را توبیخ می کنیم و در آخر به سبک داروغۀ ناتینگهام می گوییم: شهر در امن وامان است...آسوده بخوابید... و بعد همه با هم، آرام، آسوده و بی دغدغه می خوابیم ...

این داستان تلخی است برای کسی چون من که سالهاست در وقوع مکرر این اخبار تاریک ،بغض سنگین و فریاد نکشیده و یائسه ام ، کبره بسته و غبار گرفته بر آشیان زخمی حنجره ام و من می نویسمش. اما هیچ کس را یارای لمس و تحمل حقیقت نیست. آدمکهایی در هیئت سردبیر و دبیرسرویس نوشته هایم را به زباله دانی می سپارند و می گویند: ای آقا ... اینها رو همه می دونند. ولی چاپش دردسر میاره .خواننده نداره. سیاهه ...تلخه... ای آقا شما چقدر بدبینی ... به این چیزا فکر نکن افسردگی میاره ... خدمات دولت رو به زیر سئوال میبره ... مواظب سرت باش ...خفه شو ... گم شو... بمیر...و من مردم .سالهاست که مرده ام  و حالا از هزار جای بدن مقدس وطنم  - وطنی که دوستداشتنی ترین نزدیکانم...سازندگان خاطرات کودکیم برای پاسداریش، از همه چیز گذشتند - غده هایی چرکین و متعفن به گونه ای سرباز کرده که همه را ،چون گردابی هولناک در کام خود می برد و من در هم شکسته از این رویداد تلخ، باید در این شهر بی خاطره، بدنبال گذشته ام یا در گورستان بزرگش آواره باشم یا در سرگیجۀ بی پایان بیمارستان ساسان، با بوسه ای برای وداع، تکه تکۀ ریه های بستگانم را در پس سرفه های خردلی مرگ آورشان  تا سطل خاکروبه بدرقه کنم.
 چگونه این درد التیام می یابد... دردی که زندگی ام را بر من تلخ کرده ... همه را از من رنجانیده ...نمی دانم شاید دیوانه ام که در مقابل چنین وقایعی می سوزم ... درد می کشم ...روزی صد بار می میرم...شاید هم حرف آن مدیر مسئول نامی راست باشد که، من در آستانۀ سی امین سال زندگی ام، بسیار نازک نارنجی وحسّاس ام که با رویدادهایی چنین ساده ، چنین ساده در هم می شکنم.سه روز است که چشم بر هم نگذاشته، می گریم. نه در عروج یکی از عزیزانم که دیروز رها شد. نه در سوگ او که آزاد شد از بند هر چه درد و هرچه زخمی که در پاسداری ازهم میهنانش ارمغانش شده بود و سالها زمین گیرش کرده بود....نه به خاطر این... بلکه بخاطر یک تیتر می گریم ...بله ... تیتر ... می خواهی بدانی ... فکر می کنی این تیتر چقدر تو را به فکر فرو خواهد برد... یا اینکه تو را به خنده خواهد انداخت ... چه کسی شعور فهمیدن شعور درک آن را خواهد داشت؟ ... یا این که من تا چه وقت باید تاوان احساساتی بودن خود را پس دهم ؟ ...کسی چه می داند که در خلوت خودمان، وقتی کسی در کنارمان نیست که بخاطرش نقاب بزنیم ،چه رفتاری داریم ... شاید برای خودمان هم نقابی داریم... شاید ...می خواهم ببینم آیا مشکل از من است یا نه؟ ... پس می نویسمش تا بازتاب آن را ببینم و پذیرای هر عکس العملی هم هستم. این چنین می توان انسانیت اطرافیان یا احساسی بودن خود را سنجید.
روزنامۀ ایران سه شنبه دوازده مهر 1384 صفحۀ 20 ستون ایران در ایران تیتر پنجم :

 افزایش آمار ازدواج دختران مشهدی با اتباع عراقی

شش ماه نخست امسال چهل هزار نوزاد بی شناسنامه در مشهد حاصل ازدواج دختران مشهدی با زائران عراقی ...شش هزار دختر هم در این شش ماه به عقد مهاجران و زوار عراقی در آمده اند...

همین ... خبر همین بود. به همین راحتی ... یاد آوینی به خیر که هر وقت نام شهر هویزه را می شنید به یاد قربانیان شهید آن دبیرستان دخترانۀ معروف ساعتها از خود بی خود می شد و می گریست ... یادش بخیر ... هم او که هویزه را کربلای دوم می نامید...

بخند ... بخند... که این غور کودنت است که تو را از گریه پرهیز می دهد.ایران آینده به رویمان چنین استفراغ خواهد کرد... کار ما همین است مرزها را باز گذاشته ایم تا هر بی کس و کار و آواره ای بیاید، هر چه خواست انجام دهد و هر موقع هم خواست برود، اگر هم نخواست نرود ...می دانی چهل هزار نفر در طول شش ماه یعنی چه؟ ...گنجایش ورزشگاه امجدیه ... گنجایش یکصد مدرسه... چهل هزار نوزاد یتیم ... چهل هزار کودک گرسنه آواره بی سرپناه... با مادران کم سن و سالی که طبق معمول یا در عمق چاه های آب به خواب می روند یا در کانتینرهای یخچال دار ترانزیت می شوند... یا آوارۀ اتاق خواب هر کس و ناکسی و...  یا در امیدوارکننده ترین وضعیت می میرند. این دسته از دختران ایرانی در بی تفاوتی ایرانی، در بی مسئولیتی ایرانی، طبق قانون ایرانی، تابعیت ایرانی شان باطل می شود یعنی عراقی محسوب می شوند ... بیگانه می شوند ... باید از ایران بروند ... کجایش مهم نیست ... دبی ... آنتالیا ... مسقط... ریاض...کما اینکه در مورد دختران ایرانی ای که با افغانها ازدواج کرده اند نیز همین اتفاق افتاده است.

به راحتی  مهمان غیر ایرانی را به خانه می آوریم بعد دخترانمان را به عقدش در می آوریم و بعد دخترانمان و بچه هایشان را از کشورمان بیرون می اندازیم.شوهران بیگانه خواستند بمانند... قدمشان روی تمامی غیرتمان... صد البته فرزندانی هم که از این وصلت مبارک به وجود می آیند، راهم بیگانه میدانیم و شناسنامه به آنها نمی دهیم ،همانطور که شناسنامۀ دخترانمان را باطل کردیم و چنین سر در برف فرو می بریم، تا مشهد هم در میان گنداب متعفن سکوت مسئولان و گردن کلفتی مهاجران و آوارگان خارجی همچون قم ،رتبۀ اول آمار جرم و جنایت در کشور را به دست آورد . کاش می شد می مردیم و نمی دیدیم این دو شهر مقدس ما در چه رشته ای صاحب عنوان اوّلند... کاش می مردیم. 
 آفرین بر این مسئولان و بر ما خبرنگاران از همه جا بی خبر ...اگر همین طور ادامه بدهید همانطور که ورامین تبدیل شد به خود مختاری افغانها و در طول هفده سال جمعیتش از پنجاه هزار نفر به هشتصد هزار نفر با اکثریت حدود شصت درصد افغانی افزایش پیدا کرد، نیشابور و طوس را دو دستی تقدیم عراقیها کنید.
 هر چند که قبلا آنها هم توسط افغانهای مهاجر، به قول بهتر تصرف شده است. همانطور که قم نیز اینگونه شد.حالا باز آمارها را سانسور کنید یا در بی خواننده ترین جای روزنامه های پر آگهی تان که به یمن حضور جوایز میلیاردی بانکها و آگهی اتومبیل های خارجی و پفک و چیپس وماست و کیلومترها اسکناس ،ضیافت تحمیق مردم را چه عارفانه!مزین نموده اید،

 با کوچکترین تیتر ممکن آنهارا به چاپ برسانید.بد نیست که دیگر چه فرق می کند ...فقط یک شهر، شش ماه، چهل هزار کودک معصوم ...همه را چهار قلو هم که حساب کنیم،می شود ده هزار دختر بیگناه، که قربانی بدویت خانواده شان شده اند... دختران اینک خارجی ...

 توجه کنید که این آمار رسمی است...می فهمید ...آنها هموطن بودند ... ما فروختیمشان...اگر بگویم جای خواهرانمان تصورشان کنید، شعلۀ غیرتتان بلند میشود و سرم را خواهد برید.چه کسی بود که ماجرای دبی را، ساختۀ  قلم بدستان مواجب بگیر و مزدور وابسته به بیگانگان می دانست؟

هم او و همفکران او و ما که با سکوتمان گناهکارترینیم ،حال می نشینیمو افتادن حداقل ده هزار دختر ایرانی به بازار گرم تجارت برده و سکسدر دبی و مند و کراچی و مسقط را به نظاره می نشینیم و بعد وجودشان را کتمان می کنیم که آنها ایرانی نیستند و نمی شناسیمشان.حق هم داریم ، چون اینان طبق قانون ایرانی محسوب نی شوند.سالها بعد همین چهل هزار کودک گمنام نیز یا قربانی بیجه ها می شوندیا اسیر سلاخی های تاجران اعضای بدن و... شناسنامه هم که ندارند .پس هویت و موجودیت قانونی ندارند که کسی نامی از آنها ببرد.نمی دانم تا اینجا چه حالی دارید ؛ولی این جمعیت انبوه را اضافه کنید به آمار دیگر دخترانی که به دام آن دو میلیون و پانصد هزارآوارۀ خارجی دیگر طی سالهای اخیر فتادند و انبوه نوزادان بدون شناسنامه ای که از این وصلتهای تاسف بار حاصل شده... یا مثل ماجرای ویلای فشم ازدواجی در کار نبود بلکه جنایتی بود هولناک ...

دقیقا همان اتفاقی در فشم افتاد که صربها در بوسنی با زنان و دختران مسلمان کردند ...ما خبرنگاران را ببین که ماجرای سربرنیتسا را همه جا جار زدیم و ماجرای فشم رامسکوت گذاشتیم ... آمار گمشدگان زن و کودک پس از زلزله در شهر بم را هم لحاظ کنید...نمی فهمم چرااین چنین عادت کرده ایم به جنایات هر روزه ، اسفا که دیگر با کشته هایکم راضی نمی شویم... براستی هیچ کس نباید پاسخگو باشد ؟ نظارتی نباید؟

کسی آیا نباید دفترخانه ها و طلاب این مناطق را منع کند، از خواندن خطبه عقدهایی باشرایطی چنین تاسف بار؟ خانواده ها را چطور ؟ وزارت کشور، نیروی انتظامی ،بسیج، نمایندگان مجلس ،مسئولان امور اتباع خارجه آیا این را نمی بینند ؟ که این گونه همگی مشتاق و مصرّ بی اعتنا به چنین اتفاقاتی می خواهند لباس ملّی به تنمان کنند... یعنی شلوار جین من تنها مشکل این مملکت است ؟ آیا اینقدر پوشش من اهمیت دارد که اتفاقی این چنین بزرگ به چشم نمی آید. من ایرانیم . تهران شهر من است . زادگاهم است . بیست و نه سال زندگیم را در آن بوده ام.عزیزترین کسانم یا درآن می زیند یا در خاکش آرمیده اند. من تهرانیم. آیا من حق ندارم بپرسم که چرا باید حتی در تنهایی احساس آرامش نکنم ... چرا باید همیشه نگاهی سانسورچی رویاهایم را تکه تکه کند؟ چراهمیشه به ما نگاهی داشته اید چون نگاه قاضی بر متهمی که جرمش اثبات شده است؟در خانه در مدرسه در خیابان و در دانشگاه ...چنان روزگار ما را زیر ذره بین به قول خود صلاح بینِ تان گرفته اید که بسیاری از مفاهیمدر اذهانمان خود به خود تغییر کرده اند و دیگر ما آن روح پر انرژی و سرحال و با انگیزۀ مان، آن روح جنگجو و آرمان خواهمان را از دست داده ایم ...

آقای دکتر جعفری ریاست وقت دانشکدۀ خبر می گوید:«تولیدات دانشگاههای ما دیگر آن آرمان خواهی و انگیزه ای که در بدو ورودشان به دانشگاه داشته اند،را از دست داده اند. شده اند چونان نسل پنجاه ساله هامان ... بسیار محافظه کار و بی توجه نسبت به جامعۀ حال و آینده...و این مایۀ افسوس و تاسف  بسیار است... باید جنگید و نگذاشت چنین شود، که این سقوطِ جامعه را، پدید می آورد...»

و من می گویم بله،حرف شما درست. چون همه ترسخورده ایم؛همه اسیر رویاهایی هستیم که هیچ وقت به آنها نمی رسیم...رویاهایی یائسه... سرخورده از جامعه ... از پدران و مادرانمان ،که چنین جوانیِ خود را فراموش کرده، ما را حبس خواسته های محافظه کار خود کرده اند...آن قدر ترسیده اند و ترسانیده اند، که ما نیز چون آنان هراس داریم حتی از تفکراتمان ،از ایده هامان، از آرمانهامان... چون اسکیزوفرن ها،همیشه تصور می کنیم سایۀ رعب آوری ما را تهدید می کند...

 سایه ای که همیشه فریاد می کشد : بخور، نخور؛ بپوش، نپوش؛ برو، نرو؛ ببین، نبین؛ بساز، نساز؛ بگو، نگو؛ بکن، نکن؛ بیا، نیا... 

اگر نسل جوانتان، به قول خودتان نمی فهمد و احمق است و ناشی ،مشکل از ما به هیچ وجه نیست؛ مشکل از شماست و گناهکار شمایید...چرا که بیست و هفت سال است که ما فرزندانتان تحت آموزش مستقیم خانواده های اسلامی، آموزش و پرورش اسلامی ، آموزش عالی اسلامی، رادیو تلوزیون اسلامی، تربیت بدنی اسلامی،  فرهنگ و هنر اسلامی ،قوانین جزایی و حقوقی و عرفی و شرعی اسلامی، کتاب ها و نشریات اسلامی و ... قرار داشته ایم... اگر این آموزش، این نگاه سختگیرانۀ شما اثر نداشته، مشکل از ما نیست .

 مسلما شیوۀ آموزش شما اشتباه بوده که این چنین همه را از راه به در شده، تصور می کنید... وگرنه آن آموزه های متعالی نقصانی ندارند...      

همه می ترسند که منحرف نشویم با دیدن یک فیلم ،با خواندن یک کتاب ،با چت و مسنجر گفتگو کردن... با نگاهی به جنس مخالف...       

یک لحظه تامل کنید می خواهم بگویم کسی که با دیدن مثلا نسخۀ کامل فیلم مارنی  اثر هیچکاک یا خواندن کتاب اولیس اثر جیمز جویس به انحراف می افتد، مسلما مشکل روانی دارد باید در روانکده ها بستریش کرد. مگر ممکن است یک انسان سالم با دیدن فیلم رویابینان برتولوچی به انحطاط بیفتد؟ یا این که با جنس مخالف خود«همکلاس خود در دانشگاه» در یک راهرو قدم بردارند،یک راهرو را بالا و پایین روند. در مورد کسی که اینگونه به انحراف کشیده شود ، براستی چه تصوری می توان داشت؟

سانسور کتاب و فیلم،جداسازی دختران و پسران و فیلتر سازی سایتهای اینترنتی ،اتاقهای گفتگو و چت و... یعنی عقل ما نمی رسد چگونه استفاده کنیم ... این یعنی توهین مستقیم به شعور و شخصیت ما... ما یعنی فرزندانتان ... پسران و دخترانتان...

حالا هم که می خواهید بعد از آن همه دخالت و جای ما تصمیم گرفتن، برای ما نوع لباس راهم تصویب کنید. مهریه تعیین کنید و به جای آزمایش ایدز و تالاسمی و آزمایشات روانی ، یک آزمایش مضحک ولی بیرحمانه، کینه توزانه و توهین آمیز را، در آزمایشات قبل از ازدواج بگنجانید.

ما باید همه جا تحت نظر و محافظت شما باشیم... شما را چه شده؟...از فرزندانتان هراس دارید ولی از بیگانگان نه؟ به بیگانگان اطمینان بیشتر دارید... نه ...

حق دارید که این چنین چوب حراج به جوانان این مرز و بوم گهربار میزنید. ما قابل اطمینان نیستیم ... اما بیگانگان امین شما ،حبیب شما...

نمی دانم چرا رگ غیرت این تصمیم گیرندگان در مورد جنایتی این گونه هولناک توسط اتباع خارجی، به جوشش نمی افتد؟

این را می خواستم بپرسم آیا خون این آوارگانی که به بدترین واژۀ ممکن،تجارت می کنند و وجود ما را چنین به اضمحلال کشیده اند، از خون من و ما رنگین تر است؟ که این گونه از دور افتاده ترین نقاط کشورهای همسایه، براحتی به ایران می آیند،هرجا که بخواهند ساکن می شوند تا هرزمان که بخواهند، می مانند و هر کاری که بخواهند می کنند وهیچ کس هیچ چیز به آنها نمی گوید و بله ... مهمان حبیب خداست.

تصور کن از بصره ،موصل ،اربیل، بغداد یا هر خراب شدۀ دیگری تا مشهد ،رفت و اقامت و برگشت ،هیچ کس به این چهل هزار مرد عراقی « والد این نوزادان» کوچکترین حرفی نزده است... چهل هزار نفر...یکی محض رضای خدا از آنها سئوالی نکرده ...کسی آیا نباید پاسخگو باشد؟

 مگر ما تجربۀ روسهای مهاجر و افغانهای آواره را نداشتیم که این گونه، در برابر عراقیها هم همه چیزمان را به باد دادیم؟ کسی آیا هست که پاسخ گوید.

کافیست ده سال بعد سری به شهر مشهد بزنید .اگر فقط همین شش ماه را حساب کنید چهل هزار کودک خیابانی ده ساله داریم و در مورد زنان خیابانی هم...

می دانم که این نگاشت با برخورد های تندی روبرو خواهد شد . ولی کاش لااقل ما خبرنگاران هم یک سوگندنامه،همچون سوگندنامۀ پزشکان می داشتیم، تا این گونه نتوانیم وجدانمان را فراموش کرده و چشم برحقایق ببندیم...

این واژه ها پر از درد است پر از صداقت ...امیدوارم متهم نشوم. چرا که تصور می کنم اگر یک روز دفاع مقدس در جبهۀ جنگ معنی پیدا می کرد، اینک در حوزۀ اجتماع باید بروز پیدا کند. ولی نه در مباحثی همچون جنس پارچۀ شلوار و روسری... که در هیچ کجای دنیا چنین چیزی را در دایرۀ مفاسد اجتماعی نمی گنجانند.  فاجعۀ ویرانگر مشهد اگر در کشور دیگری رخ میداد، فکر می کنید چند تن از مسئولان محاکمه می شدند یا محکوم به زندان می شدند .

اما متاسفانه در کشور ما که مردمش می نازند به هفت هزار سال تمدن ...   

 خسته شدم...نمی دانم چرا هر کلمه ای که می نویسم حس راه رفتن روی تیزی چاقو را دارم...

فاجعه آغاز شده است .چه من بگویم و چه نگویم . بهتر از به جای متهم کردن من و امثال من به تشویش اذهان و برهم زنندۀ خواب عمومی فکر درمان این زخمها باشید و فکر پیشگیری. هرچند که نومیدم از بازتاب این دردنامه، که همه میگویند : بی خیال ! خودت نباش تا به همه چیز برسی ... همانطور که خود گندیده اند در اوج نارسیدگی و من در مقابل چنین جملۀ تهوع آوری ... تنها می گریم و بر آینۀ تکه تکه شده ، جامعه مان را صرف می کنم : بی غیرتم ...بی غیرتی ... بی غیرت است... بی غیرتیم ...بی غیرتید... بی غیرتند... بله ... بی بروبرگرد همۀ ما بی غیرتیم.

 توضیح: جمعیت ساکن شهر ورامین در سال 1365 حدود پنجاه و سه هزار نفر بوده که در سال 1375 به چهارصد و پنجاه هزار نفر رسید و در سال 1382 به مرز هشتصد و شصت هزار نفر با حدود پانصد و چهل هزار اکثریت افغان رسید .این شهر در رشد جمعیتی و مهاجرپذیری و زاد و ولد یکی از پیشروترین شهرهای ایران بوده است.« مرکز آمار ایران»

در مملکت خود ما،به ما حمله می کنند،می دزدند ،می برند، اجاره می دهند،می فروشند، تجاوزمی کنند، می کشند ...وضع ما خیلی خوب است و شهر امن و امان ... آنها می آیند این چنین بعد از این همه جنایت، باز ما را در خانۀ مان ، در وطن خودمان، تهدید به جنایتی دیگر   می کنند.

درهمان زمان کمیسیون امنیت ملی مجلس شورای اسلامی ، وقت خود را به رسیدگی به طرح ساماندهی مد و لباس می گذراند.

گفتم که وضعمان خوب است...

نمی دانستم که امنیت ملی کشورم پوشش من و توست ... ببین عاقبت آموزشهاتان به کجا ختم شد ... دزد خانه راهم صاحب شد و تو در گیر مدل شلوار و پیراهن فرزندانِ خودی ...از این بهتر هم می شود ... چقدر دلسوزید... نگاه پدرانه ای که می گفتید،اینجا مشخص می شود نقصانش کجاست ...

سالهاست که آنقدر درگیر ظواهر شده ایم،که خود را از دست داده ایم ... بریده روزنامه هایی که می بینی محصول یک سال نیست . گزیدۀ دوهفته جنایت بیگانگان در ایران است ... همین آمار می تواند دولتی و مملکتی را در هم بپیچد و اینجا من به هر کسی که می گویم رو ترش کرده ،که: نگو خواهرانمان را اجاره اش دادند، از لفظ تجاوز استفاده نکن ... زشت است و عیب است ... درست می شود... سخت نگیر... راستی روز فوت عمویت چرا لباس مشکی نپوشیده بودی ؟ زشت بود نمی گویی مردم چه می گویند... مردم... مردمان خوابند ،سالهاست خوابند. مردمان مرده اند و سالهاست مرده اند ...ببین ...لباس مشکی سر ختم برایشان مهم تراست ازسرانجام آن دخترکان معصوم...

اصلی ترینها تابو شده و شخصی ترین ها قانون... و چنین می شود که وحشیان بیگانه،همچون ریا ورزان و آدم فروشان خودی« با آن ماسکهای عرفی اخلاقی و فلسفی» می آیند هر چه خواستند می دزدند،هر چه خواستند می برند ،هر چه خواستند می گویند ،هر چه خواستند می کنند ... هیچ کس هم به این رویا کشان متعرض نمی شود...

درست است که همه چیزمان در تعارف و ریا می گذرد ،در کوری نسبت به حوادث و اخبار و آمار نومید کنندۀ زخمهای جامعه مان و در خوشبینی افراطی و بسیار احمقانه؛ولی روزی نزدیک و در دسترس می رسد که خبرنگاران،مسئولان و نماینده های محترممان به جای لباس ملی به قانقاریای ملی بپردازند هرچند که آن روز بسیار دیر است .بسیار دیر...باور کنید...   

راستی می خواهی ازدواج کنی ؟... عجله نکن . می توانی حالا دیگر به راحتی انتخاب کنی ،چون قرار است مهریه براساس شغل پدر تعیین شود...

می فهمی یعنی چه؟ مثلا آنکه پدرش کارگر است صد سکه... آنکه کارمند چهارصد ... آنکه بازاری دوهزار و پانصد... آنکه...

صدا می آید...صدای آژیرخطر... وضعیت قرمز ... معنی و مفهوم آن این است که محل خواب خود را ترک و به پناهگاه بروید...دیگر مثل اینکه باید خفه شوم و جای پناه گرفتنی پیدا کنم... صدای انفجار می آید...پی در پی ...پشت سر هم ...دشمن در خانه مان لانه کرده ...

کسی در گوشم نجوا می کند:« این حنجره مقاومتی معین دارد و گاه چون اکنون هوار می کشد و چنگ می زند در زبان عریان و متورم می شود تارهایش و می ترکد و می پاشد براین آینه که بند بند انگشتانمان در شکستنش سهیم بوده است...

اما چرا باید به وحشت افتاد؟ که در این بازجست شاید جای انگشتان خویش یا نیاکان یا حتی فرزندانمان را در زنگار آینه پیدا کنیم.این خط آشنا در عین آسانی دشوار است زیرا که خط خویشتن است و لب به واژه هایی می گشاید که عشق در تحمل برّای خویش پیش از آنکه تنظیمشان کرده باشد ،تعبیرشان کرده است.پس بنویس ، آنچه اکنون می گذرد در شان کیست و آنچه از این معنا باز می یابیم شایستۀ کدام الفاظ است؟

بنویس روی خاک به اندازۀ ستاره ، گامهایی روان بوده و همچنان روان است و این زمین به گامهای فرومانده هم می اندیشد و اندیشیده است و حافظه اش همچنان می انبارد و می انبارد و خطی می شود و در فرصت شهاب سنگ از ستاره های فروریخته به نجوا می افتد با سنگ یا استخوان که فرو می رود در خاک و ذره ذره حکایت را باز می گوید.

بنویس اکنون کجاست ؟                                                                                                

رویاهامان کجاست؟

کجاست بند بند استخوانهامان؟ کجاست؟

کجاست آن حرفهای گم شده که می خواست گوش دنیا را کر کند؟... بنویس عشق شبی است هنوز، که ما را در ورطه های دنیا حق حضور داده و سایه هامان را از دیوارهای کهنه گذرانده و می گذراند. اگر چه بوی کهنگی اکنون مشاممان را بیازارد تا از چهار جانب خو بگیریم و اخت شویم و شک کنیم و شک و یقین در هم بیامیزند و میخکوبمان کنند و برآشوبیم و باز بنویسیم که ما همچنان می نویسیم که ما همچنان در اینجا ماندیم مثل درخت که مانده است مثل گرسنگی که اینجا مانده مثل سنگها که مانده اند و مثل درد که مانده است و مثل خاک که مانده است و مثل شب که هنوز مثل روز مانده و مثل ساعت و نبض و خاموشی مثل شعر فراموشی مثل وهن مثل دوست داشتن مثل پرنده مثل فقر مثل میکروب مثل شک مثل یقین مثل آتش مثل فکر مثل خشونت مثل ترس مثل حماقت ... مثل هرچیزی که از ما نشانه ای دارد و ما از آن نشانه ای داریم.»

زمان به سرعت می گذرد و دختران دیگری شناسنامۀ شان باطل می شود و نوزادانی بی هویت ، زاده می شوند کرور کرور ...تا نوزادفروشان و قاچاقچیان اعضای بدن یک دنیا را با نوزادان ایرانی سیراب کنند و عربهای مهربان و شریف در حرمسراهاشان به خواهران شناسنامه باطل شده مان سر پناه دهند...

و صدایی رعب آور که بی وقفه می پیچد در گنبد خاکستری آسمان می لرزاند بند بند استخوانهامان:

 بی غیرتم ... بی غیرتی ... بی غیرت است... بی غیرتیم ...بی غیرتید... بی غیرتند...

  بی بروبرگرد،همۀ ما بی غیرتیم...                                                  

 

+ نگاشت در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 22:29  توسط افشین پرورش   | 

سیگار پشت سیگار... اشک پشت اشک... کابوس... آنقدر خموش ماندی تا آخرین کابوس هم به تعبیر نشست بانو ، که این چنین ماه ِشکسته ، زار می زند: اینجا در به روی هیچ ستاره ای باز نمی شود... فریاد می زند: هر شب ستاره ای بر این گدازه جان می کند ، بی هیچ پشیمانی... آخر تو بگو: تاوان کدامین شادکامی..؟ گهی به خود نگرم ، گویم از من زارتر کیست..؟ گهی به تو نگرم ، گویم از من بزرگوارتر کیست..؟ حاجتی به شهادت ستارگان نیست  که ،  پیر ِ طریقت را پرسیدند: در آدم چه بینی ، در دنیا تمام تر بُوَد یا در بهشت..؟  فرمود:  در دنیا تمام تر بُوَد از بَهرِ آنکه در بهشت ،  تمامَتْ خود بود و در دنیا ،  تمامتْ عشق...  نگر تا ظِنّ نبری که از خواری ِ آدم نبود که از بهشت بیرونش کردند ،  که آن از علوّ ِ همّتِ آدم بود... آدم جمالی دید بی نهایت که جمال هشت بهشت در جَنبِ آن ناچیز...  فرمان آمد که:  یا آدم!  اکنون که قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بُرون شو که این سرایْ ،  راحت است و عاشقان ِ درد را ،  با سلامتِ  دارُالسّلام  چه کار...؟  همواره حلق ِ عاشقان در دام ِ  بلا ، گرفتار باد... چه دیر دانستیم که از رانده شدگانیم... استِحقاقُ عُقوبَتِکَ...  

می بینی آخر ، دنیا کدام کابوس ِ تو را برگزید... اسارت پایان افسانه ی ما... بی خبر از من ، آرام آرام دست کشیدی از خوابهای آبی... بی خبر از من شکستی ، فرو ریختی ، رفتی... سایه شدی ، غبار... تسلیم... بی خبر از آوازه خوان ِ زیر پلکهایت... صدای هق هق ناگزیرِ تو ، گم شد میان هیاهوی این شهر بی تسلا... ای کاش... نه... دیگر فرصت بازگشتی نیست ، که کار از کار گذشته که این اختاپوس ، چنین ایستاده بر فراز به غرور... که بی اعتنا ، ریشه دوانده و می دواند و می پوشاند و می فشارد و می ترکاند میان ِ بازوان هزارشاخه و هزارلایه ی سهمگین ِ خود ، خاطرات روزهای رفته و تمام روزهای نیامده را... فرصت نفسی نیست... نیم نگاهی هم نه... که نگاه به مانند صدا ، حل می شود میان غَلیان ِ اشک و درد و این سرفه های وامانده ی تلخ... واژه واژه دَلمه بسته روی این زبان بریده بریده در صحاری عفن... چه آرزوها که بر خاک... به ضرب سکه ای ، هلاک... باد... بی خواب... من شکسته تر از تو... تو درمانده تر از من ، بانو... گناه از ما نبود... تقدیر ، بی تقصیر نیس... هیس... ماه نجوا می کند درگوشم: میان مرگ و عشق حائلی نیست... پس بی خیال دنیا... آیه های غیبت... خدا... و خدا ، که افسانه ای بیش نبود... تو فرو می ریزی زیر تور سپید... اهتزاز ِ رختِ اسارت در کوچه های رکیک... اشک پشت اشک... که چقدر برای تو مردن... چقدر کنار تو مردن... زندگی جز مرگ در پای تو... استخوانهایم ، تابان تر از خورشید بانو... تابان تر از همین سکه ها ، بانو... آخرین نفسهای پرنده ی مغلوب ، روی همین پل ولایتِ دَیّوث... فریم پشت فریم ، رویاهایم را استفراغ ... استحقاق عقوبتک... این نیم سایه ی منگنه شده به اشک و خون و... ما بد بدرقه ایم وگرنه این خانه... این کالبد نیمه جان و سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حق من این نبود...حق من و این اشکها... حق من و این بغض دربدر... حق من و این امید بی ثمر... سوسیس شده ای افشین... تاوان کدامین شادکامی..؟ تو بگو: افقی باشم یا عمودی..؟ دلم برای خودم تنگ... به یاد نمی آورم اندامم را... کسی مرا به جا..؟ دلم برای تو... آینه آینه اشک... دلم برای ما... آینه آینه درد... به لکنت افتاده از شوق ، آنکه عشق را همواره آواره می خواسته... بوی خاک را می شنوی که در پی گرمای ماست..؟ نه... خاک ، نه... که گامی دیگر به هیئت دریایم... پایانی بر بیتابی ِ دیرین ِ گلوی پرعطش ِ صدفها... صدفهای نیم خواب... زمین به زیر اشکهایم ، به تحلیل می رود و زمان که حل شده در رویای خاک ، به شرم ، کم می آورد تا اقیانوس - تشنه ی مهمانی دیگر- ، حاشیه ی ماه را به خون بیآراید... قفلی بر دهان من... عمر در نگاه تو ،  چه آسان تمام شد بانو... قفلی بر دهان تو... تو که گفتی از اینجا آغاز می شود... دنیا چقدر دور بود و موج دریاهای دور ،  در چرخش سراب و حباب... زیر لب زمزمه می کنی به اشک:  در پس هر مهریه ای ، حنجره ای به خون نشسته و رویایی ، زنده به گور... اما زمین که اشارتی نداشت ، پس که خوانده مرگِ تو را چنین نابهنگام..؟ نگاهِ خیس ِ تو و این شاعر صبور ، چشم در چشم مرگ... دوستت دارم بانو... این حنجره توانی اگرداشت... نفس بی نفس... چشمی در آرزوی بسته شدن... ما از پناه نسترنها آغاز کردیم و اینک هر خیابان ، تابوتی است مدوّر... آسایش خاک در آرامش ِغریب خالی بودن از هرچه آرزو... هرچه دلخواسته... نه... فاضلاب هستی ، بدون تو ، ارزش زیستن نداشت... ای تنها پرتوِ آشنای خانگی ِ خانه ای که دیگر نیست... وقتی پوست شکافته می شود به ضرب داس ِ اعتماد ، دیگر توانم نیست... سیگار آخر به طعم بنزین و اشک و خاطره... آسمان از کدام سو ترسیده که این چنین بهار ، هراسان می فشارد دستان بسته ام را در کوچه ی اشک و خشم و حزن تا ناگهان ِ آتش... دستان ِ بسته ی شاعر ، گـُر می گیرد در امتداد نفسهای بریده بریده... مصلوب شعله ور... میان شعله ها ، قد می کشد عشق... می ایستم برابر خاکسترم ، هم شانه ی مهتاب بر فرازِ خیابان تباه... آتش احاطه می کند زخمهای هزارساله را... گـُر می گیرم و می سوزم... داغ ِ داغ... سرشار می شوم از گویاترین خاطره ی زمین... داغ ِ داغ... سوسیس شده ای افشین... می خواستم دوباره ازچشمانت... تمام شده ام بانو... به همین رگهای گداخته سوگند... گریه بس بانو... که ما – من و تو- ، خدا را رعایت کرده ایم... خود اگر شاهکار انسان بود یا نبود... و عشق را رعایت کرده ایم و انسان را... آرامش غریبی است... آرامش ِ عریان ِ آخرین تانگو با خاطره ها... رد ِّ بوسه های تو ، تا سرانجام چشم انداز من... تا همین زمزمه ی سرخ... دوستت دارم حتی به زیر بارش ِ این آخرین سرفه های داغ و تلـخ... سرانجام ِ شاعرِ غزلگریه های کوچه ی دلتنگ... شمارش معکوس... خون ، سایه ام را سیراب... تن برون می زند از چاک هر گریبان... سر تکان می دهد ناهید آب چهر: دیوانه است ، آنکه دوست می دارد و دیوانه تر آنکه آرمانی و آرزویی... کجا پروانه ترسید از حریر شعله پوشیدن..؟ مرگ ، قد می کشد... بلند... سینه به سینه ، دست به دست... ثبت است بر جریده ی عالم... کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن..؟ در انتهای افق ، کوچه ی چهاردهم ، سرگیجه گرفته از این همه روشنی... در زاد روزِ تنهایی تو...

+ نگاشت در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 18:5  توسط افشین پرورش   | 

می بینی...چه ساده... چه آرام... چه پرمهر... تا بهارگان ، فرصت توست برای پرواز... درون چشمانت ، بیدار... آب زنید راه را... دستانت را در رویاهایم می فشارم... شوق عریان دوستت دارمها... بین پلک تو و ستاره ، خواهم آرمید... چه آرزوها درسَرَم... عریان برون می آید عشق... ناهید ِ آب چهر... چه نیازها دردلم... باغ سلام ، سرو قیام... تو ای نایاب ، ای ناب... لنگرها را بر می کشم از دل خواب و بیداری... سبزه پیاده... گویاترین رویای زمین و زمان می شوم و... کش می آیم در نقطه چینی سپید و... انتظار... انفجار... زهرمار... به ساعتی همه هستیم بر باد... محو می شوم در هیاهوی نگاه عابران... صفرهای سردرگم... سرم گیج... چیزی نمانده پسرک... به وقت انهدام... به ماهی دیگر تمام... اصلا از آغاز فرصتی نبود... پاداش فکر... بازی تمام شد پسرکم... باختی... چه ساده چه بیرحم... پاداش عشق... جان از هوای خاطره و شب از تاول ِ ستارگان لبریز... تعبیر کابوس... شمارش معکوس... تشنج جنون... بدنم سِرّ... سقوط... سکوت... دکتر فسیلم کو..؟ مصلوبم میان لوله های سرم و اکسیژن ، آویخته بر ارتفاع حقیر پل ولایت... درد دارم... درد... درد... لعنت به تو و هرچه که از توست سهم من... مرگ جان می گیرد از هلهلۀ کابوسها... دوستت دارم لعنتی... پشت همین چشم بند حتی... تیغه های پنهان در استخوان... حرف بزن مادرجنده... آویزانم... پاها بسته به سقف و سرم در سطل پر از مدفوع و ادرار... گه خوردم آقا... بخواهید مثل آرش ِ خایه لیس، آدم فروشی هم می کنم آقا... خمیازۀ سحرگاهان... تیرباران... نعرۀ آهنگران... دست شکسته و دندانهای خورد شده... سوسیس شده ای افشین... افشان شده گیسو..؟ معجزۀ الکتریسته است این آقا... به بیضه هایت که وصل کنند ، موی سرت سیخ... نعره مزن... هیچ مگو... دیوار به دیوار... میله به میله... سکوت به سکوت... دَرهَم ، از هم برآمده اند کابوسها... آخرین عبور تابستان از رگهایم... به سرفه ای تلخ... تهوع آرزوها... باد... بی خواب... گوش کن... صدای سکه می آید... فروشی است آقا... آدم فروشی است آقا...سکه سکه... سکه هایی با دوروی یکسان... خدات هزارتومن... آی... آویخته اند مرا از شعلۀ گیسوانت... سرگشته در هوای سیمرغ... سی مرغ... مرغ... سیصد ، پانصد... هزار... سه هزار... بالاتر نبود..؟ بخر، بُکُـن ، بخور ، برو... به توچه..؟ پولش را می دهم آقا... چه آرزوها که بر خاک... به ضرب سکه ای ، هلاک... آوارلایه لایۀ کابوسها در چرخش هنوز و حباب... زیر آب... نفس... آخرین نفس... به ماهی... ماهی... کس شعر می گوید این آقا...این حنجره توانی اگرداشت... کجایی بانو..؟ درد دارم درد...به سرفه ای تلخ... کودکی ، قرارِ چشمهایش را از یاد بُرد... سیگار پشت سیگار... آینه در آینه... اشک پشت اشک... خواب در خواب... رویا پشت رویا... فردا آیا دوباره از چشمانت..؟ می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم آقا... استخوانهایم ذره ذره خاک ، تابان تر از خورشید آقا... ناگزیر... این مرگ ناگزیر... کابوس پشت کابوس... رویاهای مادرانه هم ، فروشی است آقا... حراجی است اینجا آقا... عطوفت چشمان تو به نیم سکه یا هزار سکه..؟ چه فرق می کند... اصلا چه فرق می کند پای کدام پله من جان بدهم ، پای کدام خیابان ، تو... خلخال خونین... لای ویرانه ها... آنک قصابانند بر گذرگاهها ، منتظر... داغت مانده... حامد خیره از شکستگی پنجره ، فرو می ریزد... شمارش معکوس... سه دو یک... انفجار... بم را اگر دیده بودی ، هولوکاست را ایمان می آوردی آقا... آی دخترکان بم... ساقی مویه می کند: مگر جنگ باشد که همدیگر را کوفت نکنیم... نخوریم... کجا می روی عکاس جوان..؟ سوسیس شده ام آقا... می گویند راه قدس از کربلا... می گویند نان و عدالت و نفت تقسیم می کنند آقا... می گویند خدا... برهنه آمده ام... برهنه می روم... برهنه غرق می شوم بر مقتل... یا ابوالفضل... چه شد آن زمانه که مسیح مصلوب خود را... یا حسین... بم است اینجا آقا... راه کربلا ازینجا می گذرد... با وضو بگذرید... چادرهای سوراخ سوراخ به ضرب قمۀ حرامیان شبگرد... بنویس آقا... عکس بگیر از این جویهای خون آقا... امنیت نداریم آقا... شبها می آیند و قمه می زنند به رد سایه های تابیده بر دیوارۀ چادر... ما هنوز در چادر زندگی می کنیم آقا... نان نداریم بخوریم ، آن وقت کمیتۀ امداد ، پارچۀ چادری هدیه می دهد و خرافات القبور... هوالمحجوبِ آرام ، نیم نفسی به شرم می نشیند ، بر سر سفرۀ خالی از برنج کیلویی شش هزارتومان... نان ندارند بخورند ، این بچه ها گرسنه اند پسرم... پولی بده ، دخترانم مال تو... در پس این نسل کشی ، نعره مزن... هیچ مگو... اسقاطی ها بدنبال در و پنجره ها ، تل خاک را جابه جا... دستی بیرون می افتد... اول فرار... النگوی منجمد بر استخوان لهیده زیر آوار، وسوسۀ بازگشت... سایش ِ خفیف بیل و استخوان... پیراهن سپید عروسان تاریک... یا فاطمۀ زهرا... النگو و گلوبند طلا هم... تاراج... جمجمه رها می شود از بند تن ، از بند خاک ، به ضرب تیغۀ طلایی ِ بیل... سکه... سکه... به هم تنیده راه و گیسوان ِ خاکی ِ این جمجمۀ کوچک که قِل می خورد و قِل می خورد و قِل... در امتداد نخلهای سرخ... مسعود... موضوع انشاء: کودکیتان را چگونه گذراندید..؟ اجازه آقا... کودکیم را برایتان بالا بیاورم به ساعت پنج عصر..؟ یکدیگر را تشییع کرده ایم آقا ... زیر بمباران آقا... دورۀ کتابسوزان... پدر آلبومهای عکس را سوزاند و کتابها نایلون پیچ ، در باغچه دفن... شریعتی ، طالقانی ، بهرنگی ، علوی ، کیانوری و... جرم بود و کمترین تاوان ، ضیافت کمیتۀ سعدآباد و حاج رحمت معروف... پیش مسعود بودم... خوشحال از راه انداختن آپاراتی قدیمی... جادوی سینمای خانگی... مهناز خواهر نابینای مسعود ، خواب و مجید هم که مفقودالاثر... ناگهان در خانه شکسته شد و غریو الله اکبر... عشق فراری و خانه از کرکسها ، لبریز... آمدند و بردند و کشتند و سوختند و رفتند... به ساعت پنج عصر... برنامۀ کودک... کتابها را در کارتن ریختند و آلبومهای خانوادگی را هم... بی حجابند این مادربه خطاها... یک مُشت پَرِ عقاب... صدای گریۀ مسعود و بهت من...از ترس ، خیس کردم... مهناز خوابزده از اتاق بیرون جهید... دستش به عالیجناب خورد... ندید... نابینا بود آخر... پردۀ اشاره... جیـــغ... اینجا همیشه شهر بزرگی خواهد ماند... به روایت جسد های خیس... مهناز ، توپی شد میان ضربات کات دارِ پوتینهای فوتبالیست... چهرۀ آبیت پیدا نیس... مسعود دوید... مسعود شوت و مسعود اوت... شَـتـَک... فشرده می شود خون بر سطح گچ... مغزش جا خوش کرد روی دیوار بالای تلوزیون... آفساید بود آقا... چکه چکه... قطره قطره... آمیزش رویاهای سقف و فرش... کمانی سرخ... مسافرکوچولو می گریست... پدر و مادر مسعود ، نرسیده بازداشت... شش سال بعد همین بغل - حوالی خاوران - خاک... بی قاضی و دیوان عدالت... بی تاج خار و صلیب... خانواده ای منهدم به ساعت پنج عصر... سوسیس شده ای افشین... هر بار حنجره ام ، این نعره ها را می آزماید... این سرفه ها را... فریاد... داد... بیداد... شرایط دخول... مترمی کنند لباس گیس گلابتون را... خواب یا اخراج... بیست... بیست... بخواب دخترکم... ضرب ترکه های آقای مهدوی... استاد یحیایی... اینک دکتر مددی... بیست اگر می خواهی دخترک... متراژِ واژن... شرط دخول... شرط نمره... هزار رکعت نماز برهنه می خوانیم در شهر بی نماز... ما از پناه نسترنها آغاز کردیم و اینک هر خیابان ، تابوتی است مدوّر... اجاره برجی یک میلیون تومان و خانه متری ده میلیون... دامن بالا بزنم برایتان آقا..؟ راهی صد تومن آقا... شب اگر بمانم ، حداقل پانصد... سینه به سینه ، دست به دست... دستار خونین... صدای نعرۀ مادرک ده ساله و گریۀ آغازین... میلاد اختر تابناک... دود مارلبرو ، منجمد می شود زِ هیبتِ مردِ بلوچ... ناس می جود... بچه را می آورند... پدر است آخر و انتظار فرزند... شوق عریان امید ، در چشمانش داد... بیداد... دستار کنار می زند و نگاه... دُختـَرَه! خاکـَش کنید... زمین به شرم دهان باز می کند به ضرب بیل و خاک چه مشتاقانه ، گریۀ کودک را پایان... گوادِر به عفن ، زار می زند بر گیسوی سپید جنین... بالا می آورم... الفرار... درد... درد... زخم... من عاشقم به سرانگشتانت... آرام... رام... دنیا اگر به شیوۀ چشمان تو... شبان ِ مهتابی ، از پرده فرو می افتد داس و چاک می خورد ، آوازه خوان ِ زیر پلکهایت... کوچۀ دلتنگ... نگاه خیس تو... این شاعر صبور... چشم در چشم مرگ... نفس بی نفس... کسی سیب گلویم را گاز می زند... انگشتت از کدام سو ترسیده..؟ به تحلیل می روم در ذائقۀ مرگ... دلم برای خودم تنگ... دلم برای تو... دلم برای او... امیر، تنها گره خورده میان معتادان... خفتش می کنند وسط میدان آریا شهر... روز روشن... ده صبح... همین دوهفته پیش... می زنندش با چوب وسنگ و مشت ولگد... سرو صورت خونین... عالیجناب می آید... همه فرار و یکی اما ، گرفتار ِ امیر... امیر شاکی... بی خیال شو پسر... دلخوشم به پلیس... عالیجناب ، صورت حضرت دزد را می بوسد و امیر بازداشت... پلیس ِ خایه لیس... رفاقت دزد و عالیجناب ، پرونده ای سنگین می شود برای امیر... امیر بیهوش می شود به ضرب نفس گیر باتوم... هنگام بازرسی بدنی در جیبش ، شیشه می گذارند... به کدام گناه... به نخ می کشم تکه تکۀ بدنم را به نخ ِ افق... مادرجنده ها اگر برادر خودتان بود ، چه..؟ عدالت علی... کوچۀ بغلی... خاک بر سرت... حسن ، از درد ترکشها تزریق و تکه تکه ریه های حسین در کف دستانم ، موج... نفوذ می کند خاموشی در بدن دریده شدۀ سونا... در کناردیوارهای دانشگاه امام صادق... آوارگی ِ سارا و دارا... دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت... در شهری که نماز ندارد ، رفتار را باید از یاد برد... سگی ، ردّ ِخون را می لیسد... حنجرۀ شرحه شرحۀ من... خانه کپک زده است... هوا زنگ زده است... چلۀ پریشانی... صدای تابوت گم می شود اما ، در طنین نفسهایت بانو... رخت عروسی در یخدان که بپوسد... و هنوز صدای سخن عشق... گریه بس بانو... که ما – من و تو- ، خدا را رعایت کرده ایم... خود اگر شاهکار انسان بود یا نبود... و عشق را رعایت کرده ایم و انسان را... خانه از نگاه تو خالی و هنوز قبلۀ من ، همان حریم امن آغوش در گسترۀ بی پایان ِ آسمان آبی... حتی به زیر بارش ِ این سرفه های داغ و تلـخ... سرانجام ِ شاعرِ غزلگریه های کوچۀ دلتنگ... شمارش معکوس... خون ، سایه ام را سیراب... تن برون می زند از چاک هر گریبان... سنگی پرتاب... دیوانه است ، آنکه دوست می دارد... دیوانه تر آنکه آرمانی و آرزویی... مرگ ، قد می کشد... بلند... سینه به سینه ، دست به دست... جای یک پا یا هزارپا بر روح... ثبت است بر جریدۀ عالم... ریسمانی که دور گلو حلقه... حلقه... حلقه... به امتداد نفسهای بریده بریده... بریده... انجماد چشم... آخرین تشنج انگشت... به یاد نمی آورم اندامم را... اینجا غریبه ای نبود... پس کسی چرا مرا به جا..؟ صدا... کجایی بانو..؟ می لرزم... می ترسم... سوسیس شده ای افشین... داغ ِ داغ ... دوام ما... شمارش معکوس... فرصتی نمانده برایت پسرکم... بشمار سه دو یک... دوستت دارم... هنوز و همیشۀ روزهایم... نزدیک شو... اگر چه رویایت ممنوع... هلهلۀ قفلهای بسته و سکوتِ دستهای خالی... هر شب اضطراب ما ، لااقل در هوا چیزی بنویس... اگرچه حضورت ممنوع... مهتاب فرسوده و خورشید گرفته در درنگ سالهای عریانی... دستهایت را می خواهم... فرو می روم در دل برگ... نگاهت را می خواهم... فرو می روم در پیرهن باد... لبانت را... جنون پریشان باران... چشمانت را... شمارش معکوس در کوچۀ تنگ... حقیقتِ تمام این شبهای ابدی ِ به تاراج رفته... اشک پشت اشک... امشب دری گشوده ام تا دریا... موج دریاهای دور... سرانجام ِ چشم اندازِ من... دلواپس نگاه ِ به هر سو کشیده ات... دوستت دارم... باید چقدر ماند...؟ چقدر..؟ ردَّت را کجا بگیرم..؟ دستانت کو..؟ تو که گفتی از اینجا آغاز می شود... پایانم ده... پایان...    

+ نگاشت در  جمعه 1387/05/11ساعت 15:29  توسط افشین پرورش   | 

آورده اند كه زن لوط چون خواست به پشت سرش نگاه كند ،تبديل
به تنديسي از نمك شد،يعني،به اشكهايي منجمد.
لوط كه روي به آينده كرد،با دختران خويش همبستر شد.چنين باد.

  «نمی دانم ازکیست.. دوستی مهربان برایم به نصیحت نوشته بود ، دیدم به درد این نگاشت می خورد»

 شبهایی این چنین متعفن نوشتن ندارد... به قول آدونیس ، کار از ایهام و استعاره گذشته ، باید رک حرف زد... اخلاقیات را به گه آلوده کردند و آن وقت انتظار دارند آسوده بگوییم: آب را گل نکنید... حالا راحت تر می توانم فکر کنم... نتیجۀ نمایشگاه هرچه بود ، به کسی ربطی ندارد... ولی حرفهایی ماند که باید بگویم و بعد... خوشحال نشو... ریق رحمت ، نثار خود و خدایانتان... بعدش هم ربطی به کسی ندارد...

1-  آخ... که چقدر خوب است بعد سی سال بفهمی که خانواده ای داری ... بعد سی سال... پدر و مادر... یک عمر تارانده شدی ، چون آدم آنها نبودی... حالا که خودی ، باعث افتخار آنها... تف... تف... مثل دشمنان قدیمی ، دستان خونیشان را پاک می کنند با لباسهای من و ادعای رفاقت هزارساله... به به...  تا بوده ، جانمان را ، سرمایۀ مان را داده ایم برای افشین... دین و آیین و مرام و معرفت و تبار متعفن اجدادیتان را بالا می آورم... استفراغ...

 

2-  ... چه ضیافت پُرهیاهویی... خوش گذشت... جایتان خالی... آنها که آمدند ، چه حالی کردند... تکه تکۀ این نیم سایۀ شعله ور را ، میخکوبِ دیوارهای گالری کردم... گفتم:همین را می خواستید... ببینید و بسوزید... جهنمی ساختم به تکه های شعله ورم در شبهای پر از بوی قهوه و عطر کریستین دیور و آروغهای الکلی و طعم رژهای ملتهب از منی و مقعدهای همیشه فراخ ِ جماعت ایرانی... سیگار هم که ممنوع... لحظه لحظه سقوط خود را ثبت کردم و حالا این ثبتِ این سقوط تلخ ، خواهان پیدا کرده... چه خوشگله! آقا این تکه ات چند...؟ عزیز من... بفهم... اینها تکه تکه روح گداختۀ من است در شب فروریختنم ، مچاله شدنم ، له شدن و به تاراج رفتنم به دست تک تک ِ شما...

 

3-  برای اولین بار و آخرین بار در یک مکان دولتی نمایشگاه گذاشتم... یعنی توبه کردم که اگر پیش بینی و هشدار ِآن دکتر واماندۀ فسیل عملی نشد و عمری باقی ماند برایم ، هر خراب شده ای نمایشگاه بگذارم ، جز جایی که انگ دولتی بودن بر آن است. اصلا مهم نیست دولت ِ کدام بی سروپایی است... مهم روبرو شدن با یک سری رجالۀ مادربه خطا است که افسار مثلا فرهنگ این مملکت دستشان است... روز روشن در جنده سرایشان را سه قفله می کنند که مثلا مسائل امنیتی... و به تخم ِ نداشته شان نیست که عده ای در آن خراب شده ، نمایشگاه دارند... بازدیدکنندگان که پشت دربهای بسته می مانند و جواب اعتراضشان ، دشنام می خورند و خبر ندارند که وزیر و وکیل این مملکت دوهزاروپانص... گه خوردم دوستان پانیرانیست... مملکت صدهزارساله ی گـُه گرفتۀ شما ، تا زانو خم شده اند جلوی عربهای زبان نفهم الجزایری... دختران و پسران عرب ، مست ِ مست درهم می لولند و آن پیرزنک بیچارۀ حراستی به این فکر می کند که آیا رویش می شود دوباره به چهارشویدک موی دخترکان ایرانی که به آنجا خواهند آمد ، گیر دهد... مهم نیست... گه خوری زیادیم بود... بار آخرم بود...

 

4-  می بینی... مدعیان استادی ، با خایه هایی سرخ شده از شدت لیسیده شدن توسط بی تخم و تبار دوستان ِ روانکدۀ تبر ، که تا دیروز نفی افشین می کردند ، امروز آثار مرا ، زایدۀ آموزه های تخمیشان می دانند... دلم برای تخمانتان می سوزد حضرت استاد... لااقل دیگر می دانی که هرکه خایه ات را لیسید ، عکاس نشد... کس کش و آدم فروش چرا...

حکایت قشنگی است حکایت لیسیدن خایه های اساتید... نه رفیق شفیق... ما که نلیسیدیم... تو که این همه سال و ماه و هنوز ، کجای دنیا را گرفته ای... کارت این بود بیایی و به دروغ ، زندگیها نابود کنی ، آدم بفروشی و کس کشی کنی و بلیسی و بلیسی و بلیسی... که چه... با آن همه موی زهار ِ گیر کرده لای دندانهایت ، کجای دنیا را گرفتی... شیطان به شمایان رحم کرد که نیامدید به ضیافت شعله های من... خونتان پای خودتان بود...

حضرت استاد! وضع خایه هایتان خوب است؟ روزگار که حساب و کتابش تخمی تر از کابینۀ مملکتی است... دنیا را چه دیده ای شاید روزی جوانه زد خایه هایتان... برگی سبز شد و درخت... سایه ای شد روی سرتان به وقت پیری... شما دانشجو نمی خواستید... سرتان سلامت مثال خایه ها و خایه لیسانتان...

 

نه جانم ، زن لوط می شوم بهتر... شرافت دارد... شما بلیسید و بخوابید و خوش باشید... برایم همین بهتر و ارزشمندتر... حالا تو همه جا داد بزن و عربده که افشین روانی شده ، دیوانه... حالش مثل ما نیست... یعنی اصلا خوب نیست... دنیارا می بینی... همه چیز تغییر کرده... باشد... این که چون مثل شما نیستم ، دیوانه ام... قبول... سیگار می کشم ، به کوری چشمتان روزی سه پاکت وینستون لایت ، ولی هیچ آدمی را مثال سیگار نگاه نمی کنم... هیچ آدمی را پله نمی بینم... وسیله نمی بینم... خودتان را جر می دهید از صبح تا شب غیبت آقای اشتباهی را می کنید که مسکن و کوفت و زهرمارتان را گران کرده ، آن وقت شب تاصبح چرتکه می اندازید سر کدام بدبختی را زیر آب کنید و جیبش را خالی... سکه هایتان افزون تر و متراژ زمینهایتان بیشتر... چشمانتان هرزه تر ازاین و دلهاتان ناپاکتر... به مادرانتان سلام مرا برسانید...

فعلا حوصله ندارم... شاید روزی... نمی دانم... فعلا دلخوش به عکسم و حالم از نوشتن به این زبان و خطّ ِ سرشار از ریا و دروغ و هرزگی به هم می خورد... حالم از تمام عناصر این فرهنگ بی مایه و بدوی بهم می خورد... اگر روزی توان و تحملم بیشتر بود ، برمی گردم... رفاقتی هم ندارم باکسی ، که می گویی سرش گرم است... این دوربین زبان بسته ، معرفتش بیشتر... لااقل مثل من است... حرفی ندارد با کسی بزند... حرفی نمانده دیگر برای گفتن...

به سکوت و سکوت و سکوت ، عشق را زمزمه می کنم... سیگار پشت سیگار... راههای صدا بسته... ببین که استخوانهایم... اشک پشت اشک... تو نیستی و سهم ما هیچ نبود... روی پل ولایت ، فریم پشت فریم ، رویاهایم را استفراغ ...استحقاق عقوبتک... این نیم سایۀ منگنه شده به اشک و خون و... ما بدبدرقه ایم وگرنه این خانه... این کالبد نیمه جان و سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حق من این نبود...حق من و این اشکها... حق من و این بغض دربدر... حق من و این امید بی ثمر... سوسیس شده ای افشین... تاوان کدامین شادکامی..؟

پنجره را به روی دنیا می بندم...

سیگاری دیگر می گیرانم

در کنارم

به سرفه ای تلخ

 سایه ای رقصان به خاک می رود... 

 

+ نگاشت در  شنبه 1387/02/21ساعت 4:55  توسط افشین پرورش   | 

هر که به دنبال نگاشته ای جدید آمده ، برود سراغ سرفه های قدیمی ام ، که داغ ِ داغند هنوز... انگار همین لحظه نگاشتمشان...حرفی ندارم برای نوشتن... که روزگار ما ثابت که نمانده هیچ... ثانیه به ثانیه ، سیاه تر می شود... دیگر به همه چیز شک دارم... به خودم... به آفتاب... به این تقویم لعنتی که سه تولد گذرانده... سه زمستان ِسیاه و هنوز سالش به تحویل نرسیده... به هر چه می شنوم و می بینم ، شک دارم... به همین نفس کشیدنم... به همین نوشتنم... من فرزند زمستان سیاهم... یادم رفته بود که من همان جَنین ِ سِقط شده ام... جَنین ِ سِقط شدۀ مقدس که به دنیا نخواهد آمد تا ابدالاباد... من فرزند سیاه زمستانم... دیگر چیزی نه برای گفتن دارم و نه برای شنیدن... خسته تر از آنم که زبان باز کنم... دل زده تر از آن که چیزی بشنوم... ترسخورده تر از آن که آغوشی به دوستی باز کنم... در این انزوا ، به همین سرفه های سرخ دلخوشم... به سیگار پشت سیگار... به طعم ناب خون... به عطر نایاب ِ این آرزوهای زنده بگور... به تانگو با خاطره ها... به موج دریاهای دور... به خاطرۀ امن ِ بانو... به بانو... بانو...

دراین چند وقت ننوشتن ، این دوربین ِ جسور سراغم آمد و جای کیبورد و قلم را گرفت و شد روایتگر من... روایتگر تمامی ِ تنهاییهای من... دوستی ، دستش به این عکسها رسید و خود رفت بساط نمایشگاهی را برای من براه انداخت تا این عکسها به نمایش عمومی درآید...

حالا آمدم این را بگویم و بروم :

ساعت پنج بعدازظهر روز دوم اردیبهشت ، در فرهنگسرای نیاوران ، افتتاحیۀ نمایشگاه عکس ِ "اینک انسان" است.

تا پانزدهم اردیبهشت از ساعت یازده صبح تا نه شب ، می توانید بینندۀ عکسهای من باشید.  

       

                                      دلگرم می شوم با حضورتان...       

   

+ نگاشت در  شنبه 1387/01/10ساعت 0:52  توسط افشین پرورش   | 

آویخته اند مرا بر این چوبۀ دار... پرومته ای میان لوله های سرم و اکسیژن... سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حرام شده ای پسر... تمام شده ای پسر... نمی گذارند که آخرین قدم ، ادامه یابد... تیغۀ شکستۀ حرمت و آرزوهایی که منجمد شده اند در قندیلهای آویخته بر شومینه... در برودتِ این مغاک ، هر آنچه می جنبد ، یخ می زند و رنگ می بازد... مثل همین شوق ِعریان ِ مرگ ، که رنگ باخته به پیشگاه ِ تن... این کابوس نیست... حقیقتِ تمام این شبهای ابدی ِ به تاراج رفته است... این پوستِ خسته میان این ملحفۀ آشفته هم از آن ِ آنها... چه باک... لنگرها را برمی کشم از دل خواب و بیداری... که عشق صدایم کرده...

می شنوم تو را... می شنوم... خیالت راحت که... چه به باد بگویی ... چه به آسمان... چه به ابر بگویی و چه به برف و باران... چه به آب و گیاه و چه به خاک... چه به این زمین سخت و چه به این دیوار... دیوارها... من می شنوم بانو... که گام به گام ِ عطرت ، صدایت ، نگاهت دنیا را تمام می کنم... که دنیا را تمام کرده ام مدتهاست ، سواره بر باد به جستجوی نگاهت... این چنین است که گاهی به هیاتِ دریایم... گاهی به هیاتِ آسمان... گاهی به هیات زمین... من جاودانه ام در حریم ِ امن ِ آغوشت... همانطور که تو ماندگاری در هر نفس و هر اشک... و در هر کلام و هر واژه ای که می تراود ازین لبها و این قلم ریشه دوانده در استخوان... در جزر و مدّ ِ نفسهایت رها می شوم... چه باک... که مرغکان دریایی ، حسرت به دل ِ پروازند ، یک لحظه این چنین که من پَر می گیرم در بلندای آوازت... رقصی چنین میانۀ میدان ، به طراوتِ موسیقی ِ اندامت... ای که خاطرۀ گیسوانت ، گویاترین رویای زمین و زمان... درتاریکی این چشمهای ماه گرفته که قرنی است خیره مانده به این روزن ِ تابان ، دل آویخته ام به طنین گامهایت ، در دلواپسی ِ سایه روشن دیدار...

گیرم که نیمه شبی ، گچی سپید بلغزد بر این زمین ِ جیره خوارِ خرافه و پرهیز ، تا طرح ِ شکستۀ اندامم را به ثبت برساند و واژه هایم غرق شوند در این شکسته آینۀ همیشه سرخ... گیرم که رویای خاک و ماه در هم آمیزد و ستارۀ آخرین ، بر کف خیابان بیفتد و ماهتاب ، جان به لب بشود بر لبِ این بام ، در طلبِ آفتاب... گیرم که خدا ، چنتۀ عمرش خالی... طاقتِ آزادی ، طاق... سگها ، فانوس بان ِ خیابانها شوند و گلّه جَنین های ولگرد ، خوراکِ تازیانه های بیقرارِ حضراتِ عالیجناب... گیرم که گورستان ، حریم ِ امن ِ اعتدال... واژه ممنوع و نفس ممنوع و انسان ممنوع و... خدا ممنوع... بگذارهرچه که می خواهند...

که اینک پیشی گرفته ام از زمان ، که نگذاشتند مال ما باشد... پیشی گرفته ام از خدا که در تصدیقش ، این رجّالگان به هذیان می افتند... پیشی گرفته ام از انسان ، که کسی ندیده او را به تاریخ عُمرِ بشر... که پیشی گرفته ام از ترس... از زخم... از رنج... از درد... از وهن... از شب... از دنیا... این پوستِ خسته میان این ملحفۀ آشفته هم از آن ِ آنها... چه باک... لنگرها را برمی کشم از دل خواب و بیداری... به شوق در چشمان ِ مهربانت ، غوطه ور می شوم... از این فراز ، رودخانه چه رنگین است... چه منظره ای دارد این خط سرخ جاری تا اعماق... اعماق...

 

+ نگاشت در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 4:36  توسط افشین پرورش   | 

 

چه قدر حقيرند

مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند

نه ارادۀ دوست نداشتن

نه لياقت دوست داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن

با اين حال مدام شعر ِعاشقانه می ‌خوانند...

+ نگاشت در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 3:17  توسط افشین پرورش   | 

سکوتم از برای شنیدن جواب بود... هرچند برای برخی ، فرصتی برای بروز حقیقی ترین ابعادِ پنهان ماندۀ شخصیتشان... خیالی نیست دوستان قدیم... نثر یکایکِ شما که برایم آشنا... شخصیت تک تک شما را هم که نگاشتم به درد... فرقی نمی کند مخاطب پست قبل که بود... خدارا شکر اینقدر مثل همید که فرقی نمی کند با کدامتان بودم... همه سزاوار ِ ازاین بدترید... حالا همۀ تان به درک... اینجا باغ وحش نیست... سرگردنه هم نیست... اینجا حریم من است... حریم پاک و امن من... دیگر پاسخ نمی خواهم... به انتظارعذرخواهیتان هم نیستم...خاطرۀ سیاه و نامهای ننگین و شخصیت بدوی تان را به قطره قطره سرخی این سرفه های داغ ِ تلخ پاک می کنم از زندگیم... تنهایم گذارید و رهایم کنید... رها... رها... رها... گیرم که این سرفه ها مجالمان ندهند... چه باک ... ثبت است در جریدۀ عالم دوام ِ ما...

+ نگاشت در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 7:57  توسط افشین پرورش  

قفلی بر دهان من... قفلی بر دهان تو... قفلی بر دهان این آسمان ِ فرتوت بسته اند... تا نکند که آفتاب ، مجال ِ پگاه... ستاره دارم کردند و انگ دیوانگی... دست و دندان شکسته و این سرفه های تلخ و تنهایی و طعم آوارگی... اما من که گذشته است آب از سرم و همین نفس کشیدنم هم دلی می خواهد به وسعت دریاها ، که نمی مانم به انتظار دروغین موعود رستگار... خودم می شوم همان موعود ، حتی بر این چوبۀ دار ، که تاب می دهد مرا در ضربان بی پایان سرفه های تلخ... همین است که هنوز آن هرزگان ِ کور ، می ترسند و می لرزند از حضور این شاعر صبور... گیرم که گیسو گیسو ، دورم بپیچد تصویرِ لغزان ِ نبودنت... گیرم که گدازه گدازه خون بپاشد از جای خالی این حنجرۀ به تاراج رفته... یا که سوراخ سوراخ ِ لوله و سُرُم ِ اکسیژن شوم ، حبس این اتاق لعنتی... یا به چشم بندی ، پای آن دیوار ِ بلند ، هدف شوم برای حضراتِ عالیجناب... گیرم که جای تو و صدای تو را مرگ بگیرد که آرام آرام به سرفه ای تلخ ، صدای قهقهه اش ، هوار که نه... آوار ِ درد می شود میان رگ به رگ و سلول سلول ِ این تندیس ِ خاک گرفتۀ مصلوب... گیرم که خاموش و فراموش ، جان بکنم حوالی دو چشمان ِ خیست... نه جان ِ من... چیزی از دست نمی دهم... که میان مرگ و عشق ، حائلی نه... که اینک در سُرایش ِ چشمانت ، داغ ِ داغ... داغ ِ اشک می شوم به موسیقی ِ یاد ِ اندامت... مثل همین کِیک که در ساعت میلادت ، خود را سراسر پوشانده به لذت ، خاطرۀ داغ ِ بیست و چهار سال ِ نایاب را... نه... من دست نمی کشم از جستجوی دستانت... حالا اگر دستان بسته ام سوراخ سوراخ و حنجره ام خون و چشمانم را خاک گرفته ، که نمی شود دلیل که پا پَس بکشم و تنگ این تابوت ، رویاهای مردگان را ورق بزنم... که پا پس بکشی و حل شوی میان مزبلۀ صفرهای سردرگم... این نیم سایه ، دوباره جان گرفته به یمن میلادت... به تابش آغوشت سجده به اذان نفس... بام تا شام ، طوافی ناب ، گردِ گیسوان ِ گندمیت... وقت برخاستن است بانو... این نیم سایه... نه... سایه ای رقصان بر می خیزد... 

                     

                                                               دیگر تمام شد... خداحافظ

+ نگاشت در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 4:27  توسط افشین پرورش   | 

تا یک قدم برداری توی هوا ، تمام می شود... تمام می شود این آخرین ذرّه های نگاه... نگاه... نگاه... تا یک قدم برداری... فقط یک قدم... دستی به نیمۀ تن ِ خود می کشم... لمس سایۀ مطرود... اشکی که مثلا زنده ام هنوز... نیمه دگر را که تو بهتر می دانی... سالی است که آویخته اندش ، در چهارراه سرد سنگ و سنگسار و دار... سیگارم را خاموش می کنم روی رویاهای مچاله شده... به ضرب سرفه های تلخ ، بر جای خالیت می ایستم... راهی دگر مگرهست..؟ می بینی از این فراز ، هیچ ... زمین هم زیر پایم نیست... بر این صندلی خالی که می نگرم ، انگار زیر پایم خالیست به ارتفاع آسمان... پس کجایی تو..؟ سردم است بانو... سردم است... می لرزم... می ترسم... به دادم برس... خیس خون و خراب خاک ، ردّ ِ گیسوانت را گم کرده ام میان این خاطره های سنگباران... ردّ ِ سرخ ِ ریشه های امید بر صحاری یأس... خانه از خدا و آسمان از نگاه تو خالی و زمین که بی وزن شده در فقدان ِ گامهای من... بی خواب شده اند بی تو این مردمک های سرگردان... ستاره ای – تن شکسته تر از ماه - اشک می ریزد بر آخرین هیاهوی گنجشکها... دیگر چه فرق کند چه کسی طناب اندازد... که قصاب درس اخلاق می دهد در سور ِ تدفین ِ جنین ِ بی هنگام... یک نفر مُهرِ ابطال می کوبد بر حلقۀ سرهایی که تاب می خورند در وزش وَهن... آنها که روزی فانوس بان ِ این خیابان بودند ، حال معلقند در هیاهوی گورستان... کسی سیب گلویم را گاز می زند... راحتم می کند... رها می شوم ازین بغضهای خاک گرفته... واژه های به عفونت نشستۀ پیر... به سرفه ای تلخ ، سطری از خون می ماسد بر گوشۀ این پیراهن آغشته به اشک... انگار باز واژه ای مطرود ، پریده لاکِردار تا این تن ِ زخمی دوباره بر دار... ایزدان ، هنوز هم قربانی می خواهند... پوستم ، خراشیده می شود... از رخنه های ممنوع ، ماه را می بینم که گم می شود... آیین تازه ای نیست مرگ... آیین تازه ای نبود... غریبه نیستم با او ، لابه لای گره خوردگی طناب... بی تو بانو ، به زندگی نشستمش ، به سالی گذشت... صندلی می لغزد... نفسم دیگر بالا نمی آید... سوزن سوزن می شود پاهایم... چشمم سیاهی می رود و گردن ِ زخمیم داغ می شود زیر تنفس ِ یار... حسش می کنم... داغ می شوم و سبک... سایه ای رقصان به روشنی می گراید... چشمهایم را می بندم... صندلی فرو می افتد و تنها جای خالی توست ، که استمرار می یابد در لکنت این دنیا...

+ نگاشت در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 5:22  توسط افشین پرورش   |